تبليغاتX
به میکده ی تنهایی من خوش اومدید
به میکده ی تنهایی من خوش اومدید

آدم های تنها همیشه تنها میمانند ........ تنهایی بزرگترین مشخصه ی خداست


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
باز هم تنهایی ولی یه جور دیگه

سلام :

باز هم من آمدم باز هم من با صدای تنهایی آدم باز هم ...........اینها که بهانست من فقط برای دیدن شما آمده ام

کاش میشد روزی تمام کسانی که توی بلاگفا وبلاگ دارن و یا حتی تمام کسایی که گذری میان و نظری میذارن میرن بتونن دور هم جمع بشن

اون وقت یه عالمه آدم با یه عالم فکر وعقیده کنار هم جمع میشدن و نظرات مختلفی رو ارائه میکردن از هم دیگه چیزای قشنگی یاد میگرفتن

بعد یکی مثل من از تنهای در میومد یکی مثل جامونده زیبا رو پیدا میکرد و یکی مثل مسلم واسه خودش یه مادر جدید پیدا میکرد که دیگه اینقدر غصه نخوره و خیلیایی دیگه که من نمیشناسم و خیلی سختیهای که کشیدن

و اما اینها مقدمه بود

مطلب امروزم بازهم برمیگرده به تنهایی :

خدا به نظر من تمام قشنگیهای دنیایی تو یه طرف و اما شب و رازی که توی شب گذاشتی یه طرف خدا شب چرا اینقدر مرموز هستش

خدا شب توی سکوتش چه حرفایی به ما میزنه خدا شب قشنگترین قسمت دنیاست

خوش بحال اونایی که نصف سال توی شب زندگی میکنن و نصف سال روز خوش به حال اونایی که شب ها تا صبح بیدارند و خوش به حال من که فقط شبا میام توی اینترنت و پست جدید میذارم

شبا از تاریکی الهام میگیرم من شبا خدارا میبینم

فکر میکنم چون شبا اکثرا مردم خوابند و دعا نمیکنند خدا هم سرش خلوت تره و من رو بهتر میبینه

خدایا زندگی را دوست دارم خدایا تنهایی را هم دوست دارم خدا یا هرروز که میگذره از تنهایی چیزای قشنگی تری یاد میگیرم خدا ترا همخیلی دوست دارم

خدا یا سئوال؟ تو هم منو دوست داری ؟!

من ................................. عاشق تو هستم زیبای من خدای من

خدا جونم دیروز یه نفر بهم گفت تنها کسی نیست که دورش خلوته تنها کسی هست که توجهی بهش نمیشه و خدا به همه توجه میکنه پس در این دنیا هیچ کس تنها نیست

حتی من ! .............................................

خیلی عوض شدم نه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چون من تنها هستم ولی یه جور دیگه

مخلص شما یه تنها از یه مدل دیگه به اسم گلناز .

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
آدم تنها همیشه تنهاست

سلام دوستان خوبم :

حرفی برای توضیح دادن ندارم

جز اینکه میخوام درددل کنم چه کسی بهتر ازشما که نیستین ولی همیشه

 هستین

بگذریم مهم درد دل منه پس بخوانید با اشک با گریه با غم همان گونه که

من مینویسم

خدایا خیلی تنهام خیلی سردم پر از دردو گریه درد های من دیدنی نیست اما هر بچه ای ازصدایم از نگاهم از بغض هایی که هرگز نمیترکند میفهمد من چه دردی دارم

درد من درد تنهاییست

دکتر علی شریعتی میگه اگر تنها ترین تنهاهاهم که باشی باز هم خداهست

اما خدایا تو کجایی ؟ چرا همه تو را داردند و من مانده ام بی تو ؟

خدایا میدونی درد من چیه ؟

درد من اینکه توی جمعی شلوغم و احساس تنهایی میکنم درد من اینکه توی خونواده ی خودم هستم و احساس غریبی میکنم

درد من اینکه میخوام گریه کنم اما اشک هایم نمیریزند بغض های تلخی میاییند ودر گلویم خفه میشوند و روزی تبدیل به غم باد میشود

درد من اینکه غمگینم اما میخندم خنده های تلخی که گریه هایم را میپوشاند

درد من خودم هستم خودم که سالهاست دیگر خبری ازش ندارم

حرف مبهمی بود نه خب ساده میگویم

گم کرده ای دارم گم کرده ای که هرگز پیدایش نخواهم کرد آری من خودم را گم کرده ام

سخترین درد این است که وقتی مقابل آیینه ای می ایستی ندانی کیستی

خدایا پیدایم کن

خدایا نگاه کن و ببین بنده های کوچکت نیاز های بزرگی دارند نیازهایی که خودشان را کوچک میکند اما با رسیدن به آنها تو را بزرگ می بینند میدانم تو نیازی نداری بنده هایت ترا بزرگ ببینند اما بنده هایت که نیاز درند که باور کنند خدای بزرگی دارند پس نیاز های بزرگشان را که برای تو کوچکترین خواسته هاست براورده کن 

گرچه میدانم مشکل تو چیست آری مشکل تو اینست که بنده هایت را اشرف مخلوقات آفریدی و انتظار نداری آنها چیزهایی به این کوچکی از تو بخواهند اما ما بنده های نادانی هستیم ( خودم را میگویم توهین به کسی نشه ) بنده هایی که بزرگی خودمون رو به کوچکترین نعمتها میفروشیم

اما باز هم نیاز داریم که نیاز هایمان را رفع کنی  

خدایا دل های شکسته را ببین غم های من را ببین . ببین چگونه در سکوت سرد شب گریه های داغ میریزم ببین چگونه در سکوت خود فریاد میزنم

و بگو چرا هیچ کسی صدای فریاد من را نمیشنود ؟!

بگو چرا ستاره ها چشمک میزنند ؟! بگو چرا ماه تاریک در شب روشن است؟! بگو چرا زمین گرد است ؟! نه اینها را نمی خواهد بگویی

فقط بگو من را چرا آفریدی بگو چرا من را اینقدر تنها آفریدی ؟!

بگو دنیا چه نیازی به من داشت که در نبودم برطرف نمیشد ؟!

بگو درد هایم بر سینه ی چه کسی حک کنم که گریه کند و فراموش نکند؟!

خدایا هیچ نمیخواهد بگویی فقط بگو چرا انسان را اینقدر (( سخت )) آفریدی ؟!

میدانی گاهی فکر میکنم شاید اگر سنگِ سختِ بزرگی جای من بود درزندگی تا حالا متلاشی شده بود چرا من هنوز زنده ام الله اعلم

در جایی خوانده ام فرشته ای به سنگی سخت گفت دوست داری انسان شوی سنگ گفت هنوز انقدر سخت نشدم که انسان باشم

شاید اگر به محیطی خلوت میرفتم تا دیگر هیچ کسی نبود راحت تر میپذیرفتم که تنهام آخه اونجا هیچ کسی نبود اما حالا که دورم شلوغ است مملو از آدم چگونه باور کنم که تنهام؟!چگونه تو باور میکنی که تنهام؟!چگونه مردم باور میکنند که من تنهام ؟!

راستی آیا من واقعا تنهام

خدایا به سرای من برگرد و ببین که چگونه انسانی به این کوچکی در دنیایی به این بزرگی غرق شده است در دنیایی که هیچ نجات گری و هیچ غریق نجاتی قادر نیست دست های من را بگیرد جز تو

پس دستهای من را که سمت آسمانهایت بلند شده است را بگیر گرچه میدانم جای تو در قلب من است اما دستهای من به بلندی قلبم نیست به کوتاهی آسمانیست که وسعتش از قلبم کوچکتر و اما از عقلم بزرگتر است

آری وسعت آسمانهایت و بلندی آنها هنوز به قلب من نمیرسد اما چه کنم که اختیارم را به عقلم سپرده ام و عقل من کو چکتر از و سعت دنیاست آسمان تو که کوچترین جزو این دنیاست

خدایا از تو هیچ چیز نمیخواهم فقط کاری کن که بتوانم اشک بریزم کاری کن که غصه هایم خالی شوند رفع آنها را نمیخواهم چون میدانم آنها را رفع نخواهی کرد که اگر میخواستی بکنی مشکل نمیدادی

اما کاری کن که با اشکایم غم هایم کم شوند با اشکهایم خنده های مصنوعیم رفع شوند کاری کن که اگر دلگیرم کودک خردسالی نبیند

خدیا اشک را به من هدیه کن که من تنهای تنهایم

 

مرسی که به درد دل من گوش دادید

امیدوارم هرگز به جایی نرسید که غم واره داشته باشید اشکواره نداشته باشید

بچه ها دعا کنید که یا تنهاییم حل شود یا اشکهایم سرازیر شود

مخلص شما اونی که همیشه تنها بوده گلناز .

جمعه دهم مهر 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
فقط دو جمله

سلام با اینکه دیگه حتی حوصله سلام کردن هم ندارم اما ادب حکم میکنه بگم سلام پس میگم سلام

 بعد از کاری که دو ماه پیش میخواستم بکنم و کردم ولی نتیجه نرسیدم به

 سه تا مطلب پی بردم که به شما هم میگم

  • زندگی کردن لیاقت میخواد و مردن شهامت میخواد
  • کسی که به خودکشی فکر میکنه لیاقت زندگی کردن رو نداره
  •  کسی که عرضه خودکشی کردن رو نداره جرئت مردن رو هم نداره

دو نتیجه از مطلب بالا میگیریم :

  • زندگی کردن لیاقت میخواد که من ندارم 
  • مردن شهامت میخواد وجرئت و خودکشی کردن عرضه میخواد که من اونم نداره

توی مطلب قبلیم آخرش نوشته بودم دیگه دختری به اسم گلناز وجود نداره

 اما انگاری قرار نیست شر من واسه شما کم شه پس هنوز وجود دارم اما

نمیدونم وجود زندگی کردن رو هم دارم یا نه ؟

مخلص شما بازم گلناز

دوشنبه نهم شهریور 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
فردا ستاره ای خواهد مرد

سلام امروز خیلی دل شکستم نمیدوم چرا اما میدونم فردا ستاره ای خواهد مرد

مامانم میگه با به دنیا آمدن هر کودکی ستاره ای متولد میشه که با مردن اون فرد ستارش هم میمره

میخوام براتون از گذشتم بگم از گذشته ای که امروز فهمیدم

کودک ۵ ساله بودم کوچیکو بی ادعا دختری ۱۸ ساله هستم بزرگ و پر ادعا

امروز توی آلبوم خونوادگیم عکس دختری رو دیدم که کنار من ایستاده بود و الان دیگه در میان ما نیست اون عکس مطلق به ۱۴ سال پیشه یعنی همون موقع که من ۴ ساله بودم اون دختر دختر خاله ی من بود امروز رفتم پیش خالم و مجبورش کردم برام بگه که چرا درسا مرد ( دختر خالم ) خالم همیشه از گفتن این قصه ناراحت میشد و سعی میکرد به من نگه چون میدونست منم ناراحت میشم و میگفت نمیگم چون نمیخوام ترو هم ناراحت کنم اما امروز با اصرار های من اسرار زندگیم باز شد

خالم اینجوری برام تعریف کرد :

یه روز عصر من و تو درسا و مامانت رفتیم پارک یه دختر بچه ی ۴ ساله روی تاب بود و داشت تاب بازی میکرد که درسا پرید جلوی تاب و شکلک درآورد دختره نتونست تاب رو نگه داره واسه همین با پا خورد توی سر درسا و درسا ضربه مغزی شد و رفت توی کما گفتن احتمال برگشت از کما یک به هزاره میتونیم زنده نگهش داریم شاید اون یکه بگیره و برگرده اما گفتن میتونید الان قلب دخترتون رو اهدا کنید به کسی که به قلب نیاز داره منم فکر کردم حق با اوناس دختر من برنمیگرده اگرم برگرده ممکنه تا آخر عمر فلج باشه ولی میتونم اونو زنده نگه دارم تا قلبش برام بتپه همین کارو کردم قلبش رو دادم به یه دختر که به قلب نیاز داشت

بعد من که داشتم گریه میکردم گفتم اون دختر ومیشناختیش

خالم گفت آره خیلی خوب مشناختمش اون همون دختری بود که توی تاب نشسته بود

من که مات شده بودم گفتم اون چرا اون که توی تاب بود اون چرا به قلب نیاز داشت بعدشم چطوری تونستین قلب دخترتون رو بدین به قاتلش

خالم با متانت تمام گفت اولا اون دختر قاتل دختر من نبود این کار غیر عمد بوده و تقصیر هیچ کس هم نبوده ولی اون دختر چرا قلب میخواست چون اون بیماری نارسائی قلبی داشت و آسم شدید وقتی درسا خورد زمین و سرش شد پر از خون اون دخترک شروع کرد به گریه کردن و چون آسم داشت خورد زمین و حمله ی آسمی بهش دست داد وقتی آمبولانس اومد درسا و اون دختر رو برد بیمارستان و به ماگفتن اون دختر به خاطر نارسائی قلبی الان ۶ ماهه توی نوبته اهدا کننده های قلبه و قلب دختر تو بهش میخوره و گفتن اون دختر بخاطر نارسائی قلبش الان آسم هم داره اگر قلب دخترتون رو به اون بدین دخترتون همیشه زنده میمونه چون قلبش داره به اون زندگی میده و من قبول کردم و قلب درسا رو به اون دادم

بعد من گفتم خاله هنوزم اون دختر رو میبینید

اون هیشه کنارمنه بیشتر اوقات به من سر میزنه و منو دوستداره من برای اون مثل خالش میمونم اون تموم زندگیه منه اون درسای منه

اون میدونه که قلب دختره شما توی سینه شه نه

نه اون نمیدونه اون حتی نمیدونه روزی نارسائی قلبی داشته اون اون یه دختر چهار ساله بود

خب من اون موقع کجا بودم همون موقع که درسا پرید جلوی اون تاب من چکار میکردم

خالم روشو برگردوند و گفت دیگه نپرس گلناز خواهش میکنم

من رفتم توی فکر چرا هروقت به اینجای قصه میرسیم خالم ادامه نمیده چرا مامان چیزی نمیگه بعد من دادزدم خاله به ارواح خاک آقام اگه نگین همین الان خودم رو از پشت بوم میندازم پایین

دختر تو چی مخوای بدونی

میخوام بدونم اون دختر کی بوده من اون موقع کجا بودم

خالم سرش روانداخت پایین و گفت تو اون موقع روی تاب بودی تو همون دختری هستی که روی تاب بودی تو زنده نگه دارنده ی درسا هستی تو دختری هستی که نارسائی قلب داشتی تو گیرنده ی اون قلب بودی تو درسای منی  

و من گریه میکردم فکر کنید بعد از ۱۸ سال بفهمید قلب که توی سینه داری مال یه نفر دیگس فکر کنید بفهمید شما اون کسی هستید که باعث مرگ دختر خالتون بودید

آری من امشب خودم رو خواهم کشت درست است فردا ستاره ای خواهد مرد همون طور که ستاره ی دختر خالم مرد شایدم ستاره ی اون زندستو فردا ستاره ی اون خواهد مرد

ببخشید اگر مدتیست براتون حرف زدم قصه گفتم از غمم گفتم از شادیام گفتم من رو ببخشدی و اگر ناراحتتون کردم معذرت میخوام اما من امشب خواهم مرد این قرصا من رو به خدا خواهد رسوند همون خدایی که درسا رو پیش خودش برد

خداحافظ بچه ها دختری به نام گلناز دیگر وجود ندارد

دوشنبه پانزدهم تیر 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پس فقط بخند و بخند و بخند

سلام به همه ی دوستان گلم به همه ی شمایی که الان چشم انتظارید

پس منم بدون حاشیه میرم سر اصل مطلب

این متنی که دارم مینویسم کاملا از خودمه

آقا بدو بدو بدو حراج کردم خنده حراج کردم بدو بدو

آقا منظورت چیه خنده حراج کردم مگر خنده رو هم حراج میکنن

بله میکنن وقتی گریه اینقدر ارزونه وقتی مردم اینقدر بازور میخندن منم

ناراحت میشم و چوب حراج میزنم به خنده

آخه مرد حسابی که میاد به تو پول بده خنده بخره هر آدمی واسه خودش

خنده داره

اه پس هرکسی واسه خودش خنده داره پس چرا ازش استفاده نمیکنن

پس چرا میگن دیگه نمیشه توی این دوره زمونه خندید واسه چی میگن

این همه مشکلات هست و خندیدن سخته

میخوام بدونم تو میدونی گریه بها داره و خنده بی بهاست پس چرا نمیخندی

چرا مدام اخم میکینی

یعنی چی گریه بها داره گریه مجانیه

نه دیگه گریه بها داره بهای گریه مردن عزیزانته بهای گریه خشم دوستانته

 بهای گریه دلشکسته ی خودته

اما خنده " خنده بی بهاست تو میتونی همین الان بخندی بی دلیل کسی

 نمیگه چرا میخندی بلکه با خندت خنده ی دیگری رو هم روی لباش جاری

 میکنی تو میتونی با یک جک بیمزه هم بخندی میتونی واسه خاطر افتادن

کسی روی زمین هم بخندی

اما اگر الان گریه کنی حتما از تو سئوال میکنن چرا داری گریه میکنی جواب

 این چرا میشه بهای گریه

خب بعضیا از خوشحالی گریه میکنن

نه علامت خوشحالی فقط خندس پس بخند و بخند و بخند

از امروز تو تا آخر عمرت وقت داری فقط بخندی بدون پرداخت هیچ بهایی

فکر کنم بهتره کالایی رو برداری که هم مجانی در اختیارت هست و هم

مفیده چون وقتی میخندی ۴۳ عضله ی صورتت شل میشه اما وقتی گریه

 میکنی ۵۶ عضله ی صورتت سفت میشه و منقبض می شه

پس فقط بخند و بخند و بخند

راستی میدونستی خدا گفته آدمای گریون میرن جهنم

یعنی آدمای خندون میرن بهشت ؟

نه چیزی راجع به این قضیه نگفته ولی من میدونم اگر جهنمی باشی اونجا

وقت واسه گریه کردن داری پس از الان تا وقتی زنده هستی بیشتر وقت

 نداری بخندی پس فقط بخند و بخند و بخند

مرسی که به حرفای یه دختر خندون مثل من گوش کردید

مخلص شما یه دختر خوش خنده به اسم گلناز .

سه شنبه نهم تیر 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
حتما باید اسم بذارم

سلام دوستان

الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت ۳:۴۵ دقیقه ی صبح روز شنبه است

بچه هاخیلی خسته شدم از همه چیز از دنیا از آدماش و بیشتر از همه از خودم

یه نوزاد وقتی از راه رفتن خسته میشه گریه میکنه یه بچه وقتی گریه میکنه بهش شکلات میدن یه آدم بزرگ وقتی از کار خسته میشه تلویزیون نگاه میکنه اگه برقابرن میخوابه

حالا میخوام بدونم یه آدم وقتی از زندگی خسته میشه باید چه کارکنه نه گریه دوای دردشه چون غذای هرشبشه نه بچس که باشکلات گول بخوره و نه تلویزیون سر گرمش میکنه

من حال اون آدمی رو دارم که نه میتونم بخوابم و نه میتونم جیغ بزنم

از دنیا خسته شدم

آیا عاشقی جرمه عاشق آدم پیر شدن گناهه اگه اینه من گناه کارم ولی نه من عاشقم یه عاشق دل شکسته که نمیذارنم وعشقم برسم خدایا چرا میگم عشق واسه پیرا نیست درحالی که اونی که عاشق نیست پیره

من عاشق فردی به نام خسرو شدم یک مرد ۵۵ ساله باموهای سفید و چهره ای معصوم که بنا گفته ی مامانم بچه برو خجالت بکش

حالا سئوال من اینه چراباید خجالت بکشم خجالت بکشم چون عاشق شدم

نه افتخار میکنم که عاشق شدم

دوستان خواهشا راهنماییم کنید بگید که عاشی جرم نیست بگید عشق سن نمیشناسه

دوستدارم کمکم کنید ممنون میشم اگر راهنماییم کنید

یار همیشه عاشق شما گلناز .

شنبه سی ام خرداد 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پدرم مرد ولی من که هنوز زنده ام

سلام به همهی دوستان گلم و مخصوصا دوست گلم ناهید خانم اسفندی

واقعا خوشحالم که یک دوستی دارم که هم ماه تولد خودمه

و این باعث خوشحالی منه

اما امروز چه حرفی برای گفتن دارم 

امروز حال و روحیه ام خوبه و شادم

چون دیشب خواب بابام رودیدم

خیلی سر حال تر و مهربان تر از همیشه بود و یک عالمه با هم حرف زدیم

از همه چیز و همه جا با هم صحبت کردیم

بابام از خودش میگفت از اینکه حالش خیلی خوبه و سالم و سالمه

میگفت خیلی دوستم داره و میگفت میدونه که منم دوستش دارم

آخه مدتی بود فکر میکردم هیچ وقت فرصت نشده بهش بگم دوست دارم

احساس میکردم شاید نمیدونه که من چقدر دوستش دارم ولی گفت مگر

میشه که من ندونم چه تنها دخترم چقدر دوستم داره

بهم گفت اینا چیه توی پستات مینویسی

چرا اینقدر یاس و نا امیدی درسته من مردم ولی تو که هنوز زنده ای

تو چرا داری خودتو میکشی فکر میکنی اگر بمیری میایی پیش من نه سخت

در اشتباهی راه منو تو بعد از مرگ من از هم جداست اگر تو هم بمیری

دیگه هرگز منو نمبینی

من مردم ولی تو هنوز زنده ای پس زندگی کن

ببخشید من بازم زیادی حرف زدم

مخلص شما یه آدم زنده به نام گلناز

 

سه شنبه پنجم خرداد 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
ایندفعه قاتل بابام

سلام بچه خسته نباشید منم خسته نیستم به خاطر نظر های خوبی که برام میذارید

جاداره اینجا از دوست خیلی خوبم ناهید عزیز به خاطر کامنت هایی که برام میذاره تشکر کنم چون واقعا باعث دلگرمی خاطرم میشه

عزیزم ناهیدم خیلی ازت ممنونم واقعا حرفات دلگرم کننده و تسکین دهندس اما خودت خوب میدونی نمیشه بعضی چیزارو فراموش کرد


اما اسم این پستم "خیلی عجیبه ! حق دارید میخوایین بدونید قاتل بابام یعنی چی ؟نه نترسین پدر من رو کسی نکشته اون رو خدا کشته

حتما میخوایین بگین این حرفا چیه دختر چرا داری کفر میگی اما من یکم با خدا حرف دارم شما هم میتونید حرفای منو گوش کنید


خدایا تو قاتلی بلی تو قاتلی تو قاتل ملیون ها انسان مرده و زنده هستی

مرده ها رو یکبار میکشیو زنده هارو روزی هزار بار یک انسان رو میکشی و

خانواده اش رو روزی هزار بار میکشی و زنده میکنی از غم دوریه

عزیزانشون .

برای تو فرقی نمیکنه بچه بکشی یا آدم بزرگ پیر بکشی یا جوان فقط

میخوای بکشی از بچه ی ۶ ساله گرفته تا آدم ۹۰ ساله .

ولی چرا میکشی چرا این همه آدم میکشی !!!!!!؟؟؟؟؟؟ توی آمار

شناسی میگه جمعیت زنده ی کره ی زمین ۶ملیارد نفر و جمعیت مرده ی

زمین۱۵۰ملیارد نفر تخمین زده شده یعنی چیزی حدود ۲۵ برابر زنده های

زمین مرده وجود داره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا این برای تو بد نیست

خدایا محققین میگن روزانه ۵۰۰ هزارنفر در دنیا میمیرن چطوری میتونی

دست به یک جنایت به این عظیمی بزنی ها  ؟؟؟

 جانیا آدم خوبا رو میکشن پلیسا آدم بد رو اما تو هم خوبارو میکشی هم

 بدارو تو نه جانی هستی نه پلیس تو فقط یک آدم کش روانی هستی

من هیچ و قت یه قاتل رو پرستش نمیکینم قاتلی که بت نیست آدم کش

بابای منه


ببخشید که من بازم پر حرفی کردم

امیدوارم بازم با نظراتتون شادم کنید

مخلص شما یه شاکی از خدا

پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
بازم بابام

سلام دوباره یه سلام با هزاران غم و اندوه

امروز دقیقا ۲ماه میشه که من پدروم رو ندیدم

انتظار وقتی خوبه که بدونی به پایان میرسه

شاید از نظر شما این دوماه خیلی زود بگذره ولی واسه من این دوماه

دوسال گذشت

دوماه است که ما پنجشنبه ها و جمعه ها ناهارا تنها میخوریم

دوماه هست که من فقط بابام رو توی عکساش مبیینم

حتی به خواببم نمیاد

تا حالا شده بایه عکس صحبت کنی

یا به یه عکس نگاه کنیو فکر کنی باهات حرف میزنه

نه ؟ نشده ؟ خب عیبی نداره ولی من الان دو ماه است که دارم همین کارو

میکنم عین دیوونه ها

دل برای بابام تنگ شده دلم برای سرخط اخبار نیگاه کردناش تنگ شده

همیشه میگفت میخواد سرخط اخبار رو نیگاه کنه و میگفت میشه ۵ دقیقه

ولی میشد ۲۰ دقیقه

دلم برای غر زدناش تنگ شده

خدایا نمیتونم باور کنم که دیگه بابا ندارم

نمیتونم باور کنم که دیگه هیچ وقت نمیبینمش

نمیتونم بپذیرم که دیگه هرگز صداش رو نمیشنوم

( من یک برادری دارم که در آلمان درس میخونه و من خیلی دوسش داشتم

وقتی رفت مامانم اولاش خیلی گریه میکرد یک بار من به مامانم گفتم الان

 سامانم مثل آدمای مردس مامانم گفت زبونت رو گاز بگیر درسته که ما اون

 رو نمیبینیم اما همین که میدونیم زندس و سالمه خیلی خوبه در ثانی ما

 که توی اثر حجر نیستیم میتونیم با اون تلفن بزنیم تازه بلاخره میبینیمش )

انتظار وقتی خوبه که بدونی به پایان میرسه

وقتی بابام مارو ترک کرد مامانم گفت فکر کن مثل سامان رفته آلمان بعد

من گفتم اگه اون آلمان بود حتی اگر توی اثر حجرم بودیم و نمیتونستیم

حرف بزنیم همین که میدونستیم زندس خیلی خوب بود چون میدونستیم

بلاخره یه روزی بر میگرده

انتظار وقتی خوبه که بدونی به پایان میرسه

ولی من الان میدونم که بابام دیگه هیچ وقت برنمیگرده

انگاری دیگه هیچ حرفی باخدا ندارم چون وقتی زنده بود و مریض بود

همش به خدامیگفتم میشه یه روزی اون خوب بشه ..................

حالا دوست دارم بهش بگم میشه یه روزی ببینمش ولی نمیگم چون

میدونم نمشه

ببخشید زیاده روی کردم

خیلی حرف زدم

مخلص شما یه دختر تنها به اسم گلناز

 

جمعه بیست و یکم فروردین 1388 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
عید امسال

سلام به همه ی اونهایی که از سایت من دیدن میکنند

هیچ نشاطی دیگر در سخنان من نیست

چون هیچ امیدی در زندگانی من نیست

چون هیچ امید دهنده ای در دنیایی من نیست

چون دیگر بابا در دنیا نیست

وقتی بابا نباشه یعنی امید نیست یعنی نشاط نیست یعنی هیچی نیست

بابای من خیلی زود رفت شاید خدا دلش برای بابام تنگ شده بود

هر روز که میگذره احساس میکنم دارم از بابام دورتر و دورتر میشم شاید این حسم واسه خاطر اینکه

اون داره از من دورتر و دورتر میشه 

بابام به من میگفت شنیدم آدما وقتی میمیرن اگه آدمای خوبی باشن اول فامیلایی که مردن میان به

استقبالشون بعدشم عزیزایی که خیلی وقته آرزوی دیدنشون رو دارن

من دوست دارم زود بمیرم تا بابام بیاد به استقبالم تا بابام رو که خیلی آرزوی دیدنشو دارم بیاد جلوی

راهم

برای من عید امسال مثل عید پارسال نیست

برای من امسال مثل عید هیچ سالی نیست

و از امسال هیچ عیدی مثل عید پارسال نیست

ببخشید که بازم پر حرفی کردم

دلم خیلی گرفتس

اگه خواستین برام نظر بذارین اگه خواستین....................................

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پدرم به رحمت ایزدی پیوست براش فاتحه بخودنید

سلام من به تو و با یک کوله بار غم

امروز حوصله ی تشریفات ندارم بدون مقدمه میگم

مدتی قبل توی یک پست نوشتم بیایید همه با هم دعا کنیم امروز بعد از این

 همه مدت میخوام بگم

بیایید همه با هم فاتحه بخونید

پدرم دوشنبه ۲۱ بهمن ماه ۱۳۸۷ دار فانی را وداع کرد تا به همهی ما بگوید

دونیا دوروز است و ماندنی نیست حتی برای آنان که هنوز خیلی چیزا ها برای

 ماندن دارند

پدرم رفت تا به من بگویید مرگ برای دیگران نیست من نیز میمیرم

من تا به اون روز هیچ کس ندیده بودم که مرده باشد

هیچ وقت فکر نمیکردم از دست دادن پدر یعنی چی

تا به اون روز هیچ آدمی را ندیده بودم که اینقدر آسوده بخوابد

ندیده بودم بودم کسی را که بی توجه به گریه ها و فغان ها خوابیده باشد

همیشه شنیده بودم که میگفتند فلان کس مرد و میگفتند هیچ کس مثل

بچه هایش غمگین نبود ولی من نمیدانستم غمگین بودن یعنی چه

 نمیدانستم بی پدر بودن یعنی چه

پدرم مرد تا به من بفهماند بی پدر یعنی چه مرد تا به من بفهماند مرگ یعنی

 چه نمیدانم الان که دارم این پست رو میذارم او اینجاست یا نه نمیدانم الان

دارد به من نگاه میکند یا به

چشمان خیس مادرم ولی میدانم روحش شاداست و جسمش خواب

تاحالا دیده بودین کسی بیصدا بمیرد کسی بی درد بمیرد

پدرم بی خبر رفت تا بگوید عزراییل هیچ گاه در نمیزند

مرد تا من بفهمم بعضی انسانهای خوب برای بردنشان فرشته پایین نمیاید

 بلکه خود فرشته میشوند و میروند

بابایی دلم برات تنگ شده دلم برای اخمات دلم برای دادات تنگ شده دلم

برای خنده ی قشنگت دلم برای چهره ی زیبات تنگ شده دلم برای نچ نچ

 کردنات تنگ شده کجایی که دلم برای خودت تنگ شده

میگن خدا گلچینه براش مهم نیست که گل کدوم خونه رو بچینه براش مهم

نیست که کدوم بچه رو یتیم کنه براش مهم نیست که کدام زن رو بیوه کنه

فقط میخواد بهشتش رو گلستون کنه بدون توجه به ...................................

ببخشید که بازم پرحرفی کردم توی دلم پر از حرفه که نه جا برای گفتنش

 هست نه وقت برای خوندنش ولی حرفهای من تمومی ندارند غم های من

تمومی ندارند چرا دنیا تمومی ندارد

اگر میخوایین بدونید که چرا پدرم فوت کرده به پست بیایید همه با هم دعا

کینم مراجعه کینید تا علت فوت را بفهمید واگر نمیخواهید بدانید همین طور

بی دلیل برای روحش فاتحه بفرستید تا خدا رحمتش کند چون آمرزیدن

مهم نیست چون میدانم او آمرزیده شد و رفت

اگه خواستین برای یه بچه ی یتیم فاتحه نظر بذارین

قربان شما دختر بچه ای یتیم به اسم گلناز

چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یه چند تا ضرب المثل

سلام به شما دوستان گلم

بابت نظراتتون ممنون

از تو دوست گلم شقایق عزیز هم تشکر میکنم به خاطر نظراتت

امروز میخوام چند تا ضرب المثل بنویسم و دوست دارم شما ها راجع به

همه شون یا چندتاشون یا حداقل راجع به یکیشون نظر بدین

میگن خره ما از کرگی دم نداشت

میگن ..... خداکند که گدا معتبر نشود          که اگر شود ز خدا بی خبر شود

میگن ..... گر به دولت برسی مست نگردی مردی

میگن بایه دست نمیشه دو تا هندونه بلند کرد

میگن شتر سواری دولا دولا نمیشه

میگن هر که بامش بیش برفش بیش

میگن خوش از چاهی که آب از خود براید

میگن مشک آن است که خود ببوید        نه آن که عطار بگوید

میگن هر که بامش بیش برفش پیش

میگن ( البته ببخشید اگر یکم بی تربیتیه ) جلوی کسی که میگوزه اگه

 نرینی  فکر میکنه گوز نداری

میگن جلوی غزی و ملق بازی  یا میگن جلوی غازی و دزدی

میگن مرغ همسایه همیشه غازه

میگن آش نخورده و دهن سوخته

میگن دوصد گفته  چون نیم کردار نیست

میگن اگه نخوردیم نون و گندم ولی دیدیم دست مردم

میگن نامبرده رنج گنج میسر نمیشود

میگن چوب خدا صدا نداره اگه بخوره دوا نداره

میگن دست بالای دست بسیار است

میگن از هر دست بدهی از همان دست میگیری

و در آخر میگن یارب نظر تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است

و در آخر آخر هم میگن بابا اگر نظرندین خیلی بدین

مخلص شما یه ضرب المثل دان ایرانی گلناز

 

یکشنبه ششم بهمن 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
گلشیفته فراهانی

سلام به همه ی اونایی که اومدن به سایتم

اوهههههههههههههههههههههههههههههههه ۶۹ تا نظر یعنی در ازای هر

 نظر  ! چی میگه ؟

خب چه خبرا  ؟

حال و احوالتون چطوره

آقا بعضیا برام نظر گذاشتن ولی هرکدوم ۲۰ تا نظر عین هم گذاشتن

اوهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ۶۹ تا نظر

از آقای شبه هم بسیار تشکر کرداهه چون زحمت های بسزایی کشیداهه

خصوصا از خانم شقایق دوست گلم تشکر میکنم چون تمام کسانی که

 اومدن برام نظر گذاشتن رفقای

شقایق جون بودن دست گلت درد نکنه مادر


و اما مطلب بعدی راجع به زنده یاد گلشیفته ی فراهانی است تعجب نکنید نمرده

ولی کسی که وطنش ور فدای رفاه خودش بکنه دیگه واسه ما زنده نیست

من شخصا به شدت از علاقه مندان خانم گلشیفته بودم اما از وقتی شنیدم که رفته توی هالیوود دیگه ازشان بدم آمدم و واقعا جای تاسف دارد

میدونید چیه اولش من فکرکردم شاید بنده ی خدا کار بدی نکرده آخه گفتم حق داره خب آدم توی ایران وقتی میخواد بازیگری کنه باید حس بگیره اما مثلا چطوری میشه که یک بازیگر زن توی یه فیلم بخواد نقش مثلا معشوقه ی یه مرد رو بازی کنه اما نتونه دستاش رو بگیره خب خیلی مسخره است نه ؟

گفتم گلشیفته حق داره بره جایی که بیشتر میتونه خودش رو شکوفا کنه به شرطی که اونجا که رفت جو نگیردش و مثل خیلی از زنای هالیوودی بشه

گفتم گلشیفته که شوهرش فرانسه است خب اونم باید پیش شوهرش باشه چرا توی ایران خودش ور کوچیک کنه بدون اینکه قدرت هاش کشف بشه

مثلا توی فیلم سنتوری که ممنوع الپخش شد واقعا خانم فراهانی عالی بازی کرد ولی استعدادش نادیده گرفته شد

اما الان که فیلم مجموعه ی دروغ ها رو اثر ریدلی اسکات رو دیدم به خودم میگم واقعا برات متاسفم خانم فراهانی

تو بااین همه استعداد مگر چقدر بهت مزد دادن که یه نقش مسخره ی کلیشه ای رو بازی کردی به همه هموطنانت پشت کردی فقط بخاطر اینکه مثلا بری هالیوود ؟ یا بخاطر اینکه با آقای لئوناردو دیکاپریو بازیکنی اونم فقط برای چند دقیقه ؟

مگر چقدر بهت پول دادن که توی مصاحبه هات با روزنامه نگار های خارجی گفتی ایران بدرد زندگی نمیخوره

هیچ وقت پیش خودت فکر کردی تو که به عنوان یه نماینده از مردم ایران رفتی توی هالیوود فیلم بازی کردی نمایان گر یک ملتی واسه ی غربیا و هر حرفی که میزنی نظر مردم آمریکا نسبت به ایران و حداقل سینمای ایران تغییر میکنه ولی تو آبروی مردم مارو بردی تو مایه خفتیه مایی همون بهتر که رفتی

اونم بخاطر چندر غاز ( مقدار خیلی ناچیز ) پول بری و آبروی ایرانیان را به باد بدی

هیچ وقت فکر کردی که مثلا همین آقای لئوناردو دیکاپریو با اینکه اومدنش به ایران هیچ گونه درد سری براش به وجود نمیاره بلکه باعث افتخار کشورش میشه وتوی همین ایران هم میلیون ها آدم دوستش دارن اگر یک کارگردان معروف ایرانی ازش درخواست کنه بیاد نقش اول یک فیلم سینمایی خواص رو ( نه نقش فرعی یه فیلم معمولی مسخره ) با قیمت خیلی زیاد ( نه یه مقدار ناچیز ) بازی کنه هرگز  قبول نمیکنه و برای خودش و کشورش افت میدونه اما تو حاضر شدی که این نقش رو بپذیری واسه اینکه از ایران و ایرانی خسته شدی از وطنت و هموطنانت کلافه شدی حاضر شدی وطنت رو ملتت و مخصوصا خودت رو بفرشی اونم به چه قیمتی ؟

اگه نمیخواستی دیگه ایران بمونی میتونستی خیلی بی سرو صدا از کشور خارج شی نه اینکه آبروی خانواده ی هنرمند فراهانی رو ببری الان پدرو مادر تو روشون نمیشه که سرشان رو بالا کنن و جلوی ملت ایران فیلم بازی کنن چون دختر کوچکشان آبروشون رو برده

الان هم برای تو متاسفم و هم برای خودم و هم کسانی که عاشقانه توی ایران ترو دوست می داشتند دخترایی که ترو الگو قرار میدادند  برای همه مون  متاسفم و برای خانوادت هم آرزو میکنم اول ترو ببخشن دوما خدا بهشون صبر بده و سوم اینکه هر چه زود تر بتونن به جامعه ی سینمایی برگردن وحداقل اونا نشون بدن که ما فراهانی هستیم و گلشیفته از فراهانی نیست  


ببخشید که یکم تند حرف زدم و زیاده روی کردم اما این حرفای دلم بود که

 میخواستم به گلشیفته بگم

 گرچه که میدونم که این حرفا نه به گوشش میرسه و نه اگر بشنوه

اهمیتی میده و لی اینا حرفایی بود

 که باید زده میشد در آخر هم یک نامه از طرف یک مادر خطاب به گلشیفته

 براتون میگم اگه حوصله دارین

اینم بخونین


نامه یک مادر به گل‌شیفته فراهانی ...

نامه یک مادر به گل‌شیفته فراهانی؛
می‌دانی هالیوود کجاست؟

هانیه میرزاییان


سینمای ما - سلا‌م گلشیفته جان؛این روزها نام تو را از خیلی‌ها می شنوم و در هر مجلس و مهمانی ای نقل زبانهایی.شنیده ام رفته ای به ینگه دنیا و حجابت را از سر برداشته ای و...


گلشیفته جان،وقتی ۲ سال پیش با پسر بزرگم رفتم به سینما كه فیلم میم مثل مادرت را ببینم،از بازی گرم و صمیمانه تو همه صورتم از اشك خیس شد،آن لحظه شك نداشتم كه همه مادران ایرانی شبیه گلشیفته اند و گلشیفته،نقش پنهانی ا ست از تصویر مادری كه هر ایرانی در ضمیرش دارد.مادری كه همه وجودش ایثار و از خود گذشتگی است،می سوزد تا نورو گرمی و محبت وحیات ببخشد،"هست"برای آن كه فرزندش "باشد."مادری كه یك زیبایی آسمانی در رخسارش موج می زند و ترنم لبانش به ذكری الهی،در خانه نور می پراكند.
یادت هست هنگامی كه تو با مشت به شیشه كوبیدی و دستت غرق خون شد تا فرزندت نجات یابد،چگونه رسول ملا‌قلی پور در پشت صحنه زار زار گریست؟رسول،چهره مادر خودش را در تو ترسیم كرد.تو زنی شدی به شكل مادر رسول،به شكل مادر همه ایرانی‌ها.این تاج افتخار را رسول بر سرت گذاشت پیش از آن كه آن حادثه،آن خبر شوم رخ دهد.
اما حالا‌ تو رفته ای آن ور دنیا و عوض شده ای.می گویند می خواهی ستاره فیلم‌های‌هالیوود شوی.
گلشیفته جان،نمی دانم كه مادرت در قید حیات هست یا نه،اما می خواهم به عنوان یك مادر با تو حرف بزنم.دخترم،تو می دانی كه‌هالیوود كجاست؟
می دانم كه هنر پیشه هستی و به اندازه همه گیس‌های سفید من در شباب عمرت فیلم دیده ای،عمرت دراز باد مادر،اما خبر از دنیای‌هالیوودی‌ها داری؟می دانی این اختاپوس بر هر زنی كه چنگ بیندازد تا چه منجلا‌ب‌هایی سقوطش می دهد؟ دخترم،دنیای غربی كه تو اكنون به آنجا رفته ای،ترمز بریده است.غرق شدن در تنعمات عجیب و تهوع آور جسمی،دارد مثل موریانه پایه‌های خانواده‌ها رادر غرب می جود...می دانم،می دانم كه آنها پیشرفته اند،اما این پیشرفت‌ها چشمت را كور نكند.
دخترم،برای من كه مادرم قابل تصور نیست كه چگونه یك هنرپیشه زن غربی،در حالی كه از استودیو به خانه می آید و تنش به ننگ بوی مردی غریبه آغشته است،می تواند آغوشی پر از عشق را به همسرش هدیه دهد؟ چگونه چنین زنی همراه فرزندش،در برابر پرده سینما یا تلویزیون می نشیند،و صحنه هم آغوشی خود و هنرپیشه ای بیگانه را تماشا می كند؟گلشیفته جان،دنیای رسانه و تبلیغات،خیلی پر هیاهوست مادر جان!مبادا زرق و برق‌هالیوود چشمت را كور كند كه گوهر عصمت و عفافت را بدزدند. شهرت،طعم خوشایندی دارد در شباب عمر.شهرت،یعنی پول،احترام،فلشهای پرنور دوربین‌های عكاسی و هلهله و هورای میلیونها هوادار در سراسر جهان.دخترم،هالیوود می تواند تو را به قله شهرت جهان برساند،می تواند نام تورا در تاریخ سینمای جهان جاودانه كند،می تواندحساب بانكی تو را با ارقام نجومی پر كند،دستشان درد نكند،خیلی هم خوب است كه به این چیزها می رسی مادر.اما به یاد داشته باش كه حتی اگر لباسی از یاقوت برتنت كنند،تاجی از الماس بر سرت بگذارند،و در قصری پر از جواهرات رنگین و افسانه ای ساكنت كنند، جای خانه ای گرم از محبت و هلهله شادمانه كودكت را نخواهد گرفت.این درسی بود كه رسول ملا‌قلی پور به تو یاد داد،اما خیال می كنم خوب این درس را یاد نگرفته ای.از تو خواهش می كنم یك بار دیگر بنشین و فیلم میم مثل مادر را ببین؛ببین رسول می خواسته در این فیلم چه چیزرا به تو و به همه دختران ما حالی كند؟
فراموش نكن گلشیفته جان كه تو اول یك مادر هستی،بعد یك هنرپیشه،اول یك مادر هستی بعد یك شهروند،اول یك مادر هستی بعد یك...حتی همسر. گلشیفته،هیچ چیز،هیچ چیز در دنیا وجود ندارد كه بخواهی برای آن لذت یك مادر پاك و نورانی بودن را از دست بدهی.تمام فرصت‌های درخشان‌هالیوود هم نمی تواند لذت یك لحظه از تجربه شگفتی را كه امثال مادر ملا‌قلی پور درك كرده اند به توهدیه بدهد.هنرپیشه باش گلشیفته جان،به فكر ترقی و پیشرفت باش عزیزم، اما قبل از هر چیز یك"مادر"باش.

منبع خبر : سیاست روز

 


 خب ببخشید که خیلی زیاد شد مطالب این دفعم امیدوارم که خوشتون بیاد

بازم مثل همیشه نظر فراموش نمیشه

قربونتون برم مخلص شما یک منتقد از بازیگری گلشیفته . گلناز

نظر فراموش نشه

 

شنبه بیست و یکم دی 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکمی نصیحت و تشکر

سلام و هزار دورود بر همه ی شمایی که اومدین توی سایتمو برام نظر گذاشتین

حالا شما هایی که الان اومدین و میخوایین نظر بذارین ناراحت نشینا به شما هم سلام عرض میکنم

ولی سلام ویژه ی من به اون ۱۶ نفری است که تو پست قبلیم نظر گذاشتن

واقعا خوشحالم کردین پست قبلیه من بیشترین نظرات رو توی همه ی پستام داشت

پس باید از آقایان صادق پور فتحی و آرف دوست بسیار گلم جامونده و مهمون جدیدم غریق و

و خانمای مهربانی مثل شقایق جون الهه جون سوسن جون و شخصی به نام یک انسان تشکر به عمل

بیاورم و چون من بلد نیستم دوستای عزیزم رو لینک کنم از شما تقاضا میکنم به پست فبلی من بروید

و به سایت شقایق ـ جامونده و غریق بروید و از دیدن آ نها لذت ببرید با تشکر از همه شما ییی که الان

اومدین و از سایتم دیدن کردین و شمایی که قبلا آمده بودید و شمایی که برام میخوایین دوباره نظر بذارید

و شمایی که به حرفام عمل کردید 

مطلب بعدی اینکه نمیدونم بگم سال نوی میلادی مبارک یا بگم شهادت امام حسین تسلیت اما بهتر

 است جفتشو با هم بگم پس سال نوی میلادی و تولد حضرت مسیح بر همه ی شما تبریک و تهنیت

و شهادت امام بزرگوارمان امام حسین و ۷۲ تن از یارانشان بر شما و تمام شیعیان عزیز تسلیت عرض

 میکنم و امیدوارم این ایام سوگواری را در کنار خانواده ی محترم به خوبی سپری کنید

راستی تا یادم نرفته یه چیزی بگم داشتم از توی یک کو چه رد میشم دیدم یک هیئتی هست که روش

نوشته توی این هیئت غدا نمیدن

 بعد زیرش نوشته بود امام حسین شهید شد تا به ما درس ایثار و از خود گذشتگی بده درس شهادت و

 شاهدی رو بده شهید شد تا ما یاد بگیریم برای اعتقاداتمان مبارزه کنیم حتی اگر اعتقادمان نادرست

 است باید برای اون مبارزه کنیم شهید نشد که ما قیمه خوردن یاد بگیریم شهید نشد که ما واسه

خوردن قیمه اش با هم دعوا کنیم به همدیگه فوش و ناسزا بدیم که چی چرا تو از صف جلو میزنی چرا تو

 قابلمه کم آوردی و ویا خیلی چیزای دیگه اون شهید نشد که ما قیمه خوردن یاد بگیریم اون شهید شد

 واسه خیلی چیزای دیگه  ولی نه قمه خوردن

یادمون باشه اگه میخواییم بریم غذا بگیریم با قیافه ای نریم که امام حسین ناراحت بشه واسه یکم غذای

 بیشتر دعوا راه نندازیم یادمون باشه این غذا واسه سیر شدن نیست واسه شفاست واسه امام حسین

است  نه واسه مهمونی دادن یادمون باشه یک ظرف کوچیک ببریم به اندازه ای که تمام خانواده دو یا سه

قاشق بخورند نه به اندازه ای که همه ی فامیل دو بشقاب بخوند یادمون نره اونایی که واسه امام حسین

 هر سال غذا میدن واسه چی غذا میدن  ما هم واسه ی همون نیت بریم و غذا بگیریم نه چیزه دیگه ای

یادمون نره امام حسین واسه چی مرد

 

ببخشید  که بازم پر حرفی کردم اما باید یه چیزایی گفته میشد

نظر یادتون نره ما توی زنگی باید پیشرفت کنیم پس نظراتتون این دفعه باید بیش از ۱۶ بشه

مخلص شما و امام حسین و حضرت عیسی            گلناز

 

 

دوشنبه شانزدهم دی 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یه داستان معنوی راجع به بندگی

سلام بچه ها حال واحوالتون چطوره خوبید خب به سلامتی

تا حالا شده یه وقت از خودتون سوال کنید چرا آدمای خوب با بیماری های سخت میمیرن مثل بابای من ؟

و چرا آدمای بد خیلی راحت میمیرن مثل صدام حسین ؟

یا به قولی چرا هرچی سنگ زیر پای لنگ ؟

خب حالا من میخوام یه داستانی براتون تعریف کنم که به جواب سوالتون برسید


روزی روزگاری در زمان های خیلی پیش مردمی در یک شهری

زندگی میکردند در آن شهر مردی بود که خیلی به کارهای خدا ایراد

 میگرفت و همیشه میگفت چرا تو این کارو میکنی یا چرااین کارو

نمیکنی تا این که روزی خدا به پیش آن مرد آمد و گفت دوست داری

به مدت چهار روز تو جای من در دنیا خدایی کنی مرد هم با کمال

 میل پذیرفت ولی خداگفت به شرط آنکه اگر تو توانستی به خوبی

خدایی کنی تو را به بهشت ملکوت میفرستم و عمر جاوید به تو

ارزانی خواهم داشت اما اگر نتوانستی تو تا ابد در زندان جهنمیان

 اسیرخواهم کرد

مرد هم گفت باشد کار تو که کار سختی نیست تو یک دفتر داری

که اسامی آدم هارا در آن مینویسی و کارهای خوب که میکنن

علامت مثبت میزنی و کارهای بد که میکنن علامت منفی میزنی

غیر از این است

خدا گفت پس تکلیف راز و نیاز های مردم چه میشد تکلیف آنهایی

که از من حاجت میخواهند چه میشد آنهایی که مریض دارند و شفا

 میخواهند چه میشود

آن مرد گفت آهان ببخشید خب آنهایی افراد خیلی خوبی در دنیا

هستند شفایشان میدهی و آنهایی که بدند شفایشان نمیدهی و

آنهایی که خوبند و حاجت میخواهند به آنها ارزانی میداری و آنهایی

 که بدهستد نعمتت را از آنها دریغ میداری غیر از این است

خدا گفت نه غیر از این نیست پس تو از امروز به مدت  ۴ روز به جای

 من خدایی کن

                                   و چهار روز آغاز شد

روز اول : پیر مردی فقیر و تنها به پیش مرد آمد و به او این چنین گفت : من خیلی تنهایم و در دنیا هیچ کسی را ندارم و به شدت نیز فقیرم پس ای خدا ی بزرگ به من پولی عطا کن تا در اواخر عمرم شرافت مند زندگی کنم و برای خودم سنگ قبری نیز تهیه کنم و آبرو مندانه بیمرم 

 آن مرد به دفترخویش نگاهی انداخت و دید این مرد تا به حال درزندگی خود هیچ گناهی مرتکب نشده است پس به او ۳هزار سکه ی زر داد و آن مرد را از خود خوشنود ساخت

روز دوم : مرد بلند قامتی به پیش او آمد و گفت من در زندگی گناهان بسیار کرده ام از دروغو  ریا گرفته تا دزدی و جنایت و قتل و غارت ولی اکنون از کارهای خویش پشیمانم و به درگاهت آمده ایم تا توبه کنم و دوست دارم گنان من را ببخشی و من را از عذاب دوزخ برهانی چون میدانم گناهان بسیار کرده ام به شدت پشیمانم و آمده ام توبه کنم

آن مرد در ابتدا به دفتر خویش نگاهی انداخت دید آری به راستی که او آدم پلید و کثیفی در زنگی بوده است پس توبه ی او را نپزیرفت و

او را از درگاه خود رنجاند و به بیرون هدایت کرد پس آن مرد سر افکنده و غمگین به بیرون رفت

روز سوم :مردی میانسال به در گاه خدایش رفت و گفت من در زندگانی خویش تا به حال هیچ گناهی نکردم و لی مدتی است از بیماری ای رنج میبرم و دکتران از من قطع امید کرده اند

( مثل پدر من )

تمام خانواده ام من را دوست دارند و اگر من را از دست بدهند ستونی از وجودشان خالی میشود پس خواهش میکنم من را شفا بده

سپس مرد به دفتر خود نگاه کرد و وقتی صحت حرفهای مرد میانسال را دید اورا شفا داد و مرد میانسال از اینکه شفایافته خرسند از نزد خدایش به خدانه برگشت

روز چهارم : مرد شیادی نزد خدایش آمد و به او گفت از بیماری ای رنج میبرم و مدتی گرفتار بیماری خویش هستم از تو میخواهم من را هرچه زود تر شفا بدی و به تو قول میدهم که دست از کارهای بدم بکشم 

مرد دوباره به دفترش نگاهی انداخت و دید که او در زنگی خویش گناهان بساری کرده است از دزدی گرفته تا فحشا و جنایت پس دعای اورا نپذیرفت و او را در دم کشت و به جهنم انداخت

                                 پس بدین ترتیب ۴روز تمام شد

خدا برای رسیدگی به کارهای آن مرد نزد او آمد مرد گفت در این چهار روز یک نفر را کشته دو نفر را خوشنود ساخته و یک نفر رارنجوندم که البته حقش بود

خدا نزد او آمد و گفت حالا بیا نتجیه کارهایت را نگاه کن نفر اول را که ثروتمند ساختی به مردی مغرور و طماع تبدیل شده و فردی زور گو شیادی شده که هزازان برده خریده و آنهارا ستم میدهد اگر تو این مالها را به او نمیدادی او الان فردی بهشتی بود در حالی که من مجبورم او را در جهنم اندازم

مرد شرمسار شد

نفر دوم را که توبه اش را نپذیرفته بودی و آن را از خود رنجوندی او از تو ناامید شد و به کارهای پلید خود ادامه داد و بعد رفتن از پیش تو مال صد ها هزار نفر را گرفت و جان ده ها نفر را گرفت و و به هزار ها دختر تعرض کرد پس تو مسبب تمام این اعمالی

و مرد دوباره شرمسار شد

نفر سوم را که شفا دادی و اورا از خود خوشنود ساختی بعداز شنیدن خبر سلامتیش تصمیم گرفت خانواده اش را به مهمانی در هارج از شهر دعوت کند و به اتفاق بچه ها عروس و دامادانش و نوه هایش و زنش به بیرون شهر رفتند اما در یک صانحه ی رانندگی همه ی آنها را از دست داد و الان روزی هزار بار آرزو میکنید کاش میمرد اما آنهارا از دست نمیداد پس تو مسبب مرگ آنها نیز هستی

نفر چهارم را که کشتی شاید به نظر خودت کار خوبی کردی ما درواقع گناه بزرگی کردی چون بعد از مرگ او  خانوادهاش به طور وحشتناکی آوار ه ی شهر و خیابان شدند و در نهایت گیر مرد سنگدل وثروتمندافتادند آیا خانواده ی او گناهی کرده بودند ؟

مرد گفت نه عذر میخواهم

مرد گفت میدانی خوانواده ی آن مرد شیاد زیر دست کی افتاد مرد گفت نمیدانم خداوند بزرگ و منان

خدا گفت آنها زیر دست آن مرد فقیری آفتادند که تو او را ثروتمند کردی در حالی که اگر آن مرد شیاد را شفا میدادی و اورا نمیکشتی آن مرد به پاس خدمتی که تو به او کرده بودی تمام اموالش را برای فقرا خرج میکرد و بعد آن مرد فقیر روز اول را نیز زیر پر و بال خود میگرفت و نهخانواده اش آواره میشدند و نه آن مرد مغرور و نه بی کس میبود

مرد که از اعمال خویش به شدت شرم زده بود از خدا عفو خواست

و خدا به او گفت من بخشنده و مهربانم از گناه تو نیز  میگذرم

من همیشه جواب خوبی را با خوبی و بدی را با بدی نمیدهم گاهی آدم های خوب را بدی میدهم و آدم های بد را خوبی میدهم این صفت خدایی است و این که به خوب ها خوبی کنم و به بد ها بدی کنم این صفت انسانیست و نه صفت خدایی تو اکنون بخشیده شدی و میتوانی به زندگی عادی خویش ادامه دهی امافراموش نکن که همواره به بد نیز خوبی کنی

مرد که از سخاوت خدا شکر گذار بود به او گفت که به درستی که خدایی کردن فقط کار توست و بس و از من هم کاری جز بندگی تو کاری برنمیاید پس تو خدایی کن و من بندگی و شکر گذاری 


کاملا بدون شرح

خواستید نظر هم بگذارید

مخلص خدا و چاکرش گلناز

 

جمعه پانزدهم آذر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یه سوتی باحال مال خیلی سال پیش

سلام برو بچ حال احوالتان چطوره ؟

چه خبرا خوبین خوشین ؟

آقا ببخشید ما دیر به دیر می آییم آپ میکنیم سایتمون رو

گرچه برای شما که فرقی نمیکنه

حال الان من شده شبیه اون پشه که یارو بهش میگه چرا

تو را فقط تابستونا میایی میگه نه که حالا خیلی همون موقع که میام ازم

اسقبال میکنین تو فصلای دیگه هم بیام

حالا مثل شما نیست من وقتی پست میزارم خیلی برام نظر میزارین حالا

من زود به زودم بیام

آقا زشته نکنین این کارو برامک نظر بذارین انتقاد کنید پیشنهاد کنین

هر غلطی دلتون میخواد بکنید ولی بکنید    (  غلط رومیگما )

خب حالا میخوام یه خاطره براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بیاد


آقا من یه روز بچه بودم دو الی سه سالم بود که میدیدم مامان و بابام هر روز صبح ساعت 7 صبح میرن بیرون و ساعت 9 بایه کاسه آش بر میگردن

من خیلی فکر کردم که اینا کجا میرن با داداشام هم صحبت کردم اما به نتیجه ای نرسیدم تا اینکه از خودشون پرسیدم :

و اونا به من گفتن که میرن پیاده روی

اما من نمیدونستم پیاده روی یعنی چی بازم رفتم  توی فکر اما این دفعه با عصبانیت تا اینکه تصمیم گرفتم منم باهاشون برم

اما اونا قبول نمیکردن چون متقعد بودن که اون موقع صبح تو خوابی و نمیتونی بیایی و در ثانی ما زیاد راه میریم و تو خسته میشی

ولی من خواهش کردم بعد التماس کردم بعد گریه کردم بعد عصبانی شدم بعدم قول دادم که خسته نشم صبح هم از خواب بیدار شم تا اینکه اونا قبول کردن و من خوشحال شدم

تا اینکه فردا صبح شد و منم که دل توی دلم نبود مثل برق از خواب بیدار شدم آماده ایستادم جلوی در و همش فکر میکردم پیاده روی خیلی حال میده که آخرش هم آش میده

تا اینکه من و مامانم و بابام 45 دقیقه راه رفتیم و من کف پایم تاول زده بود ولی هیچی نمیگفتم تا اینکه بعدش خسته شدم و از بابام خواستم منو کول کنه اونم کولم کرد

بعد از یه ربع ساعتی من به مامانم گفتم نمیشه با تاکسی بقیه راه رو بریم مامانم هم گفت ما ناسلامتی اومدیم پیاده روی با تاکسی بریم

خلاصه من که خسته شده بودم گفتم اه پس کی میرسیم

مامانم هم گفت کجا ؟

گفتم پیاده روی دیگه


نتیجه طنز آمیز اینه که من نمیدونستم پیاده روی یعنی چی و فکر میکردم پیاده روی یه جاییه چون میدیدم مامانم با قابلمه ی اش میاد توی خونه فکر میکردم میره خونه ی یکی آش میگیره میاره

 

حالا خدا وکیلی اگه باحال بود برام نظر بذارین جون جدتون

ترا به علی جون مادر بزرگاتون جون پدر بزرگاتون نظر یادتون نره

قربون شما یه بچه یکم خل گلناز

پنجشنبه هفتم آذر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
مرسی

سلام

مرسی که این همه به من توجه میکنید و برام نظر میذارید

حتی وقتی که نظر شما رو خدا میخواد بخونه

بگذریم حرف خاصی برای گفتن ندارم

یعنی حرف زیاده واسه گفتن دلی نیست برای شنیدن

واسه همین ترجیح میدم حرفام رو واسه ی کسی نگم

خوش باشید خداحافظ

گلناز

چهارشنبه هشتم آبان 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
سه تا مطلب

سلام دوستان عزیز

من جدیدا به این نتیجه رسیدم که وقتی در مورد خدا و چیزای خدایی

مینویسم بیشتر نظر میذارید

واسه همین هم امروز میخوام سه تا مطلب بنویسم

 

 

 

مطلب شماره ۱ :

عزیزان من " امروز میخوام همه ی شما توی یه نظر خواهی بزرگ من

شرکت کنید

این نظر خواهی به دست خدا میرسد و اون به نظرات شما احترام میگذارد

نظر خواهی من این است :

شما از کدام یک از نعمت هایی که خدا در اختیارتان گذاشته بیشتر لذت

میبرید

چون ما خیلی نعمت داریم چه نعمت هایی که مال خود ماست مثل چشم و

 گوش غیره ....

و چه نعمتهایی که مال همه است مثل درخت و هوا و آب و غیره .....

اما حالا من میخوام ببینم شما از کدام نعمت خدا بیشتر لذت میبرید

ما خیلی نزد خدا عزیزیم که میتونیم نعمت هامون رو حس کنیم ولی

تعدادشون زیاده شاید واسه همینه

که ما خدارو اونجوری که هست نمیبینیم و بیشتر به نداده هاش فکر میکنیم

 تا داده هاش

مثل نمره ی ۲۰ میمونه وقتی بچه ای همه ی درساش ۲۰ ولی یکی از اونا

۱۲ هست

ما اون همه ۲۰ رو نادیده میگیریم و فقط چشم میدوزیم به اون نمره ی

۱۲ واز اون بچه علتش رو میخواییم

ولی این غلطه

حالا حکایت ما و خداست وقتی این همه نعمت داریم چرا تا ۱ نعمتمون لنگ

 میزنه یادمون میره

که چقدر نمره ی ۲۰ داریم و همش به خدا میگیم که چرا این نعمت رو به ما

 ندادی

نظر سنجی دوم من اینه که "

اگر تو جای خدا بودی دنیا رو چطور می ساختی

مثلا کوهها چه جوری می ساختی یا آسمان رو چه رنگی میکردی را یا

 انسان رو چطوری درست میکردی حتما توی این دو نظر سنجی شرکت کن


و اما مطلب دوم من :

من یک کودک رنج کشیده ام من تازه به دنیا آمده بودم که مادرم رو از دست دادم

۷ ساله بودم که پدرم رو هم از دست دادم

۱۲ ساله بودم که چشمانم رو هم از دست دادم

همین جا میخوام از دوست خوبم سارا به خاطر این که به من کمک میکنه و

 مطالبی رو که میگم را برام مینویسه تشکر کنم

ولی من قادر به دیدن دنیا نیستم

مادرم سر زا رفت پدرم در اثر سانحه ی رانندگی فوت کرد و من توی

 مدرسه در اثر یه اشتباه بیناییم رواز دست دادم

از اون موقع تا حالا همیشه من دنیارو شب میبینم یادم رفته آسمان چه

 رنگیه سعی کردم خدا رو فراموش نکنم ولی گاهی اوقات یادم میره که خدا

 هست میدونم که اون توی تنهایی تنها کسه من ولی نمیدونم چرا من رو

 این همه امتحان میکنه

پدر دوستم میگه خدا آموزگار سخت گیری هست اول امتحان می گیره بعد

 درس میده ولی من هنوز از امتحان های پروردگارم درسی نگرفتم

به نظر شما من باید از این امتحانات چه درسی بگیرم ؟


مطلب سوم :

میخوام خودم توی نظر سنجیام شرکت کنم

نظر سنجی اول " من بیشترین نعمتی رو که دوست دارم سخنم است که

میتونم باون با همه ی مردم دنیا سخن بگم و حرف زدن رو بهترین نعمت

 میدونم اگر من جای چشمام زبونم رو از دست میدادم شاید هیچ وقت این

 وبلاگ رو نمینوشتم

نظر سنجی دوم من " من اگر جای خدا بودم شاید اصلا هیچ وقت دست به

خلقت دنیا نمیزدم شاید دنیا رو یه جای دیگه میآفریدم توی یه کره ی دیگه                                                                 


من بازم مثل همیشه زیاد حرف زدم ببخشید

یادتون نره حتما برام نظر بزارید این دفعه این نظر رو من نمیخونم خدا اون رو

 میخونه

مخلص شما یه آدم نابینا

سه شنبه شانزدهم مهر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکم در مورد سایتم

سلام به همه اونایی که میان توی سایتمو نظر نمیذارن

ولی به اونایی که میانو نظر میذارن یه سلام ویژه پاییزی دارم

امروز میخوام یکم سایتمو براتون معرفی کنم

پس با دقت بخونید

 

 

 

وقتی وارد سایتم میشید اولش مینویسه که ( اگر از سایت من خوشت اومد به دیگری هم معرفیش کن )

اینو که همتون دیدین تابلوئه

بعد وقتی میایین تو  اون بالا نوشته ( به سایت زیبای گل کاکتوس خوش آمدین )

اگر دقت نکردین برین یه دقتی بکنین

بعد پایینش نوشته ( در کلبه ی من خدا گل کاکتوس دارد )

اینم که دیگه حتما دیدین

زیرش نوشته (نظر تو چیه آیا دارد )

که قربون خدا هیچ کس نظر نمیده

بعد دست چپتون اول وبلاگ من هست که شامل :

صفحه نخست , پست الکترونیک , طراح قالب , آرشیو   میباشد .

که نه از پست الکترونیکم استفاده میکنید بقیه اش رو هم نمیدونم

بعد زیرش درباره ی وبلاگ هست که معمولا یک جمله از ادیبی رو مینویسم و یک عکس میگذارم .

که نمیدونم چقدر می پسندید

بعد از آن آرشیو موضوعی است که نوشته ( عضویت رایگان = پول )

من خودم تا حالا نرفتم توش ولی پیشنهاد میکنم شما برین توش

قسمت بعدی نوشته های پیشین من است که شامل نوشته های هرماه من است

که میتونید سریع تر به نوشتم برسید

 بعد زیرش نوشته لینک های مفید که شامل خرید و فروش و بازرگانی توی اینترنت و این جور حرفاست

من توی اینم نرفتم ولی رفتنش ضرر نداره شما برید اگر خوب بود به منم بگید

قسمت بعد لینک های روزانه هست

که هیچ کس رو لینک نکردم چون بلد نیستم

بعد از آن یعنی جذاب ترین قسمت کار میشه  پیوند ها که هر بار که داخل سایت شوید

یک جک جدید بعلاوه یک اس ام اس جدید براتون میاره

توجه کنید هر بار که وارد شوید یعنی اگر در یک روز ده بار هم بیایید ده تا جک جدید داره

باورتون نمیشه امتحان کنید

برای اینکه شما هم فیض ببرید برای شما کد برنامه رو گذاشتم تا بتوانید توی سایت خودتون هم از اون بهره ببرید

بعد زیرش براتون جستجو در وبلاگ گذاشتم

که میتوانید هر چیزی که مد نظرتان هست البته اگر در وبلاگ موجود باشد را بزنید تا برایتان بیاورد

مثلا میزنید (خداکجاست ) بعد برایتان قسمتی که این جمله چاپ شده باشد را می آورد

و اگر چیزی اشتباهی بزنید که در سایت نباشد این پیغام برایتان می آید

(( ببخشید... کلمه ای که نوشتی توی وبلاگ نیست ))

بعد از اون آمار وبلاگ هست که نوشته شده  افراد آنلاین و تعداد بازدیدها 

البته همیشه این رقم بالاییست و این جای شکر دارد اما متاسفانه نظرات به ۱۰ تا نمیرسد

در قسمت بعد نوشته شده  با همکاری که در اون یک عکس گل رز است که بالای آن نوشته شده رشیدا

وقتی هم که میخوای زحمت رو کم کنی و بری ببخشید منظورم این بود که تشیریف میفرمایید که برین

این متن روبروی شما ظاهر میشه ( سایتی که الان توش بودی اسمش بود گل کاکتوس فراموشش نکن)

و واقعا هم نکن بده زشته

 

 

 

حالا که سایت منو خوب رصد کردی و مطالبم رو هم خوندی یه نظر توپ برام بذار مرگ من بذار جون مادرت

بذار

ده بذار دیگه

 

 

دستت درد نکنه خیلی آقایی شایدم خانمی هرچی هستی خیلی گلی

بابا ما مخلصیم چاکریم در بس میام توی سایتت برات نظر خفن میذاریم

قربونت عزت زیاد

قربان همه ی شما دوستان گلم  مخلص شما گل کاکتوس یعنی گلناز

 

شنبه ششم مهر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
در مورد ایران چی میدونید ؟

سلا برو بچ خفن تمیز

حال احوالتون چطوره دماغا که انشاالله همه چاغ

خب بچه ها در مورد ایران و ایرانی چی میدونید ؟

اصلا چیزی در مورد ایران میدونید ؟

توی این پست میخوام چند تا آیا میدانید و جالب و آموزنده در مورد ایران بنویسم ؟

اگر شما هم چیزی بیشتر از این میدونید ترو خدا از من دریغ نکنید

جون مادراتون

 

 

 

 

آیا میدانید : اولین مردمانی كه سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون از شهر اختراع كرد ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه اسب را به جهان هدیه كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه حیوانات خانگی را تربیت كردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه مس را كشف كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه آتش را در جهان كشف كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه ذوب فلزات را آغاز كردند ایرانیان بودند در شهر سیلك در اطراف كاشان.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشاورزی را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه كشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یكی از پادشاهان زن ایرانی.


آیا میدانید : اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه به كرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند.


آیا میدانید : اولین مردمانی كه قاره آمریكا را كشف كردند ایراینان بودند و كریستف كلب و واسكودوگاما بر اثر خواندن كتابهای ایرانی كه در كتابخانه واتیكان بوده به فكر قاره پیمایی افتادند.


آیا میدانید : كلمه شاهراه از راهی كه كورش کبیر بین سارد پایتخت كارون و پاسارگاد احداث كرد گرفته شده است.


آیا میدانید : اولین هنرستان فنی و حرفه ای در ایران توسط كورش كبیر در شوش جهت تعلیم فن و هنر ساخته شد.


آیا میدانید : دیوار چین با بهره گیری از دیواری كه كورش در شمال ایران در سال 544 قبل از میلاد برای جلوگیری از تهاجم اقوام شمالی ساخت ، ساخته شد.


آیا میدانید : داریوش كبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت كاملا رایگان بنیان گذاشت كه به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند كه به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی كرد كه بعدها خط پهلوی نام گرفت .( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید ).


آیا میدانید : داریوش برای ساخت كاخ پرسپولیس كه نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار كارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به كار گماشته بود و به هر استادكار هر 5 روز یكبار یك سكه طلا ( داریك ) می داده و به هر خانواده از كارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن - كره - عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یكبار استراحت داشتند .


آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاك -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد.

آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد.

 

 

 

 حالا ۳ تا دانستی در باره ی ایران خود ایران

 

 

آیا می دانستید که امروز حتا پس از گذشت ١۴ سده هنوز مردمانی در ایران به زبان پهلوی با یکدیگر گفت و گو می کنند ؟
در ١۵۰ کیلومتری غرب شهر کرمانشاه و در قلب کوه های دالاهو، در منطقه ای که آن را ریژاو می خوانند روستایی دور افتاده ، کوچک و بسیار زیبا با نام زرده وجود دارد که در دل خود رازی شگفت آور را پنهان نموده است و آن سخن گفتن مردم آن به زبان پهلوی ساسانی می باشد .
روستای زرده از یک سو به کوهی صخره ای تکیه داده است و از سویی دیگر به " دیوار ستبر یزدگرد" و " قلعه ی عظیم ساسانی" محدود می گردد. جمعیت آن تنها۴۵۰ تن است و در میان آن همه روستا در آن منطقه،تنها اهالی این روستا می توانند به زبان کهن سخن بگویند واین خود بر شگفتگی ناظران می افزاید.
از فراز کوه بلند ِ صخره ای، در آن جا که مقبره ی بابا یادگار قرار دارد و در میان انبوهی از درختان سرو ِ کهن سال، آب چشمه ای خروشان و زلال به سمت روستای زرده جاریست که در کنار آن به هر ایرانی میهن دوست احساسی عجیب همراه با دل تنگی از آن زبان و تاریخ کهن دست می دهد.


آیا می دانستید که نزدیک به تمامی مردم ایران از نام اصلی بزرگ ترین شاعر میهنی ایران و افتخار جاودان ایرانیان و زبان پارسی بی خبرند و او را با نامی خطاب می کنند که آمیخته ای از عنوان، لقب، تخلص و نسبت زادگاه این شاعر بزرگ است؟
حسن که در سال ٣۲۹ هجری قمری از پدری دهقان با نام « علی» در روستای« باژ» در نزدیکی شهر طوس خراسان به دنیا آمد، تا پیش از به دنیا آمدن پسرش قاسم ، به « حسن ابن علی» شناخته می شد. بعد ها با به دنیا آمدن پسرش قاسم، لقب ابوالقاسم (پدر قاسم) گرفت و سپس با برگزیدن نام هنری و تخلص فردوسی به سرودن بزرگ ترین سند زنده بودن زبان پارسی و یاد نیاگان ایرانی، یعنی شاهنامه پرداخت.
حسن (یا حسن ابن علی) امروز با نام حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی که به ترتیب عنوان، لقب، تخلص و نسبت زادگاه این شاعر یزرگ ایران است در قلب هر ایرانی جایگاهی ابدی یافته است.


آیا می دانستید که در جهان یک کشور دیگر نیز وجود دارد که مردمانش آریایی هستند و ایران نام دارد ؟
واژه ی ایران واژه ای مرکب است که از دو بخش ایر به معنی آریایی و ان که هم نشانه ی جمع و هم پسوند مکان به معنی جا و سرزمین است، تشکیل شده است، و از این رو ایران هم به معنی آریایی ها و هم به معنی سرزمین آریایی ها است.
در زبان انگلیسی سرزمین را " لند " Land می گویند و به سرزمینی که محل زندگی آریایی ها است " ایرلند " می گویند که درست معنی ایران را می دهد و این همان کشوری است که همسایه ی شمالی انگلستان است و مردمانش هم آریایی هستند.
کوتاه آن که ایران و ایرلند دو نام درست هم معنی در دو زبان برای دو سرزمین است که مردمانشان هم نژاد و آریایی هستند.

 

 

امیدوارم که به اندازه ی کافی لذت برده باشید

اگرم نبردید مشکل خودتونه که به اندازه ی کافی رگ ملی ندارید

خب حلا اگر خوشتون اومده مزد منم بدهید

چی؟

پول نمیدین ؟

حالا کی از شما پول خواست

من فقط میخوام یه نظر خوشک خالی برام بنویسید

منو روسفید کنید

من از بس شما نظر نذاشتین همش توی مسابقه های ماست خوری شرکت مینم

چون میخوام روسفید بشم

پس رو سفید کردن من یادتون نره

خداحافظ یه ایرانی به اسم گلناز

 

 

پنجشنبه چهارم مهر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
میخوام با خدا حرف بزنم

سلام خدا جون خیلی مخلصیم خدا ما چاکرتیم در بس

الان ساعت ۲ نصفه شبه و من میخوام توی بهترین ساعت شب باهات راز و

 نیاز کنم نمیدونم

چرا اینجارو انتخاب کردم ولی واسه تو که فرقی نمیکنه میکنه؟

خدا وقتی ۵ سالم تورو اینگونه به دوستام معرفی میکردم

من یه خدایی دارم که قدش خیلی بلنده از دایی مسعودم هم که ۲ متره

بلند تره خیلی چاقه

از خاله فریده ام هم که ۱۵۰ کیلو هست چاق تره خیلی خوشگله از

آیشوواریا رای هم که زیباترین زن

 جهانه خوشگل تره خیلی بااستعداده از لئوناردو داوینچی قشنگ تر نقاشی

 میکشه و از بتوون قشنگتر

 پیانومیزنه مثل شعبده بازا میمونه میتونه رو سقف راهبره از توی دیوار رد

بشه یا حتی بره توی زمین

میدونید چرا چون اون باید با قد بلندش همه رو ببینه باید با دل بزرگش همه

 رو توش جابده بایدبا زیباییش

همه رو مجذوب کنه باید با ستعداد نقاشیش بهترین طرح رو واسه آدما بزنه

باید با استعداد موسقیش

 قشنگترین موسقی زندگی رو برای مردم بسازه و بزنه باید با شعبده بازی

ازهمه جا سر در بیاره آخه اون خداست

وقتی ۱۰ سالم شد فهمیدم که خدا اینطوری که من فکر میکردم نیست اون

 بزرگ هست اما نه در حد

 تصور من زیبا هست اما بازم نه در حد تصور من او همه ی خصوصیاتی که

من فکر میکردم داشت اما بازم

 نه در حد تصور من او حتی ویژگیهای دیگری نیز داشت که من نمیدونستم

مثلا من فهیمدم خدا خیلی

مهربونه چون خداست فهمیدم همه ی آدما رو اون میآفرینه بازم چون

خداست ولی اینا از تصور من خارج

 بود ومن به چیزایی که فکر میکردم خدا فراتر از آن بود وبازم نه در حد

تصورمن

 وقتی ۱۵ ساله شدم سعی کردم که خدا را توی تصور خودم جا بدم اما

 نمیشد

و حالا که ۱۷ ساله هستم میدونم که اصلا نمیشه خدارا در تصور خودم

جابدم ولی نمیدونم چرا نمیدونم

که اصلا آیا واقعا خدایی هست یا که نیست

حالا من دلم میخواد دوباره خدا رو همونطوری دوست داشته باشم که توی

۵ سالگی دوست داشتم اما

 نمیتونم چون اون خداست و من یه بنده حقیر

اون موقع من ۵ سالم بود تازه ۵ سال بود که از پیش خدا آمده بودم

میتونستم ارتباط قلبیه بهتری با خدا

 برقرار کنم با اینکه اون رو اشتباه تصور میکردم اما حالا ۱۷ ساله که من از

 خدا دور شدم و حتی بااینکه

سعی میکنم ارتباط قلبی درستی باخدا برقرار کنم نمیشه یا شایدم

نمیتونم با اینکه الان تصور درست تر

 از خدا دارم شاید کامل نباشه ولی از زمان ۵ سالگیم که کامل تر هست

 نیست؟

 

 

مرسی که به درد دلم گوش کردی خدا حالا بگو که من باید چه کار کنم

مخلص شما یه بنده ی بی دست و پا گلناز عزت زیاد خدا خیلی چاکریم 

 

 

 

جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
قصه ی یک دل شکسته

سلام مدتیه دلم خیلی گرفته واسه همین میخوام یکم

درد دل کنم

اگه هنوز دلی برام مونده باشه

 

 

توی کلبه ی من هیچ خدایی نیست چرا نوشتم در کلبه ی من خدا هست

من یه آدم دل شکستم توی دل شکسته ی من خدا جا نمیشه

مدتیه فکر میکنم

خدا کجاست آیا واقعا خدا وجود داره

چرا هر چه به اطراف نگاه میکینم خدا را نمیبینیم

مامانم میگه اگه خودش نیست علامتاش هست

ولی الان خیلی وقتیه که علامتای خدا توی زنگیم پاک شده

یه زمانی دل پاکی داشتم

وقتی از خدا یه چیزی میخواستم بهم میداد که گاهی اوقات میگقتم

کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم

ولی حالا نه تنها چیزایی که از خدا میخوام بهم نمیده اونایی رو که دارم هم

 ازم میگیره

 

 

ببخشید بازم پر حرفی کردم

مخلص شما یه دل شکسته به اسم گلناز

 

شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
نظرتون راجع به چیای علمی چیه ؟

سلام برو بچ خفن

حال و احوالتون چطوره

خس بیدی یعنی خوب هستی

آقا حالو احواتون با چیزای علمی چطوره

مثلا راجع به بیهوشی

خب پس اگه مواقین این شما و اینم مطالبی راجع به بیهوشی

 

 

 

اطلاعاتی از دنیای بیهوشی

 


مواد بیهوش کننده داروهائی هستند که سبب ایجاد بی‌دردی، از بین رفتن هوشیاری، شل شدن عضلات و فعالیت رفلکسی شده و این عمل را با تضعیف سیستم اعصاب مرکزی به طور غیر انتخابی و برگشت پذیر انجام می‌دهند.


واژه بیهوشی
واژه بیهوشی "anesthesia" توسط اولیوروندل هلمز تکوین یافت که آن را برای اولین بار در بیست ویکم نوامبر 1842 در نامه‌ای که برای ویلیام مورتون نوشته بود به کار برد. این کلمه دارای ریشه یونانی بوده و معنی "فقدان ادراک" یا "عدم حساسیت" می‌باشد.

تاریخچه
مردم عهد باستان برای ایجاد بیهوشی از عوامل مخدر از منابع مختلف نظیر الکالوئیدهای خشخاش یا بلادون و یا روشهای فیزیکی مثل خفه کردن با فشار و ضربه مغزی استفاده می‌نمودند. عوامل بیهوش کننده جدید از قرن نوزدهم معرفی شدند. نیتروزاکساید که برای اولین بار در سال 1776 توسط پریستلی تهیه شد، در سال 1779 توسط هامفری دیوی برای اعمال جراحی به کار رفت و در سال 1844 توسط هوراس ولز در دندانپزشکی به کار گرفته شد. در قرن اخیر، خواص بیهوش کنندگی بعضی از ترکیبات شناخته شده کشف شد و چند عامل بیهوش کننده جدیدی نیز برای اولین بار ساخته شد. از میان ترکیبات شناخته شده می‌توان به سیکلوپروپان، تری کلرواتیلن، تری کلرواتیلن و وینیل اتر اشاره نمود. عوامل جدید نیز شامل هیدروکربنهای هالوژنه باربیتوراتها، بنزودیازپین‌ها و سایر انواع داروها می‌باشند.

طبقه بندی
بیهوش کننده‌های عمومی به دو دسته بیهوش کننده‌های استنشاقی و داخل وریدی تقسیم می‌شوند معمولا این داروها را همراه با داروهای الحاقی تجویز می کنند.

بیهوش کننده های استنشاقی
این ترکیبات بیهوش کننده‌های فرار نیز نامیده می‌شوند، بیهوش کننده های استنشاقی ممکن است گاز یا مایعات فرار باشند. برخی از آنها مخلوط های قابل انفجاری با هوا و سایر گازها تشکیل می‌دهند. این مواد به شدت در قدرت، سلامت و توانائی در گستره ایجاد بی‌دردی و شل کنندگی عضلانی متفاوتند. عمق بیهوشی ایجاد شده به سرعت می‌تواند با تغییر غلظت استنشاقی تغییر نماید و به علت حذف سریع آنها، ضعف تنفسی پس از جراحی وجود ندارد.

گازهای بیهوش کننده اصلی عبارتند از: سیکلوپروپان، اتیلن و نیتروزاکساید.

مایعات فرار با توجه به ساختمان شیمیایی عبارتند از:

اترها: آلی فلوران‌، انفلوران (اتران)، اتر، فلورکسن، ایزوفلوران (فوران)، متوکسی‌فلوران (پنتران)، رفلوران، سوفلوران، تیومتوکسی فلوران وینیل اتر (وینتین).


هیدروکربنهای هالوژنه: کلروفروم، کرایوفلوران، دی‌اکسی‌کلران، اتیل کلراید، هالوپروپان، هالوتان (فلوئوتان) نورفلوران، تفلوران، تری‌برومواتانل و تری کلرواتیلن.

در بیهوش کننده‌های استنشاقی اکسیژن به عنوان رقیق کننده به کار می‌رود.


عوارض ناخواسته بیهوش کننده‌های استنشاقی
بیهوش کننده های استنشاقی می‌توانند سبب ایجاد عوارض ناخواسته زیر شوند:
هذیان، استفراغ، افزایش سرعت تپش قلب (با بعضی از آنها ایجاد شده و توسط هالوتان ایجاد نمی‌شود)، اختلال در ضربان قلب (آریتمی)، ضعف تنفسی، کاهش برگشت پذیر ادرار، ازدیاد بدخیم درجه حرارت بدن (در بیمارانی که به طور ژنتیک حساسند) و سایر عوارض.


بیهوش کننده‌های داخل وریدی
بیهوش کننده های داخل وریدی جامدات غیری قابل انفجاری می باشند. این ترکیبات سبب از بین رفتن سریع هوشیاری می‌شوند اما بیهوشی و شلی عضلانی ایجاد شده کافی نیست. به همین دلیل این ترکیبات بندرت به تنهایی مصرف می‌شوند مگر در عملیات جراحی کوچک و کوتاه. همگی این ترکیبات برای بیهوشی اساسی یعنی رسیدن به درجه‌ای از عدم هوشیاری پیش از تجویز داروهای بیهوش کننده به کار می‌روند.

بیهوش کننده های داخل وریدی را می‌توان به گروههای زیر تقسیم نمود:


باربیتورات‌ها: متوهگزتیال سدیم (برویتال سدیم)، تیال باربیتال، تیامیلال سدیم (سوربیتال، تیبوناباربیتال و تیوپنتال سدیم (نپتوتال).


بنزودیازپین‌ها: دیازپام (والیوم)، فلونیترازپام (روهیپنول) و میدازولام هیدروکلراید (ورسد).


استروئیدها: استات آلفادولون، آلفا کسالون و میناکسولون (سمی تر از آن است که مصرف شود)


مشتقات سیکلوهگزانون: هیدروکلراید کتانینی (کتا جکت وکتالاز)


عوامل متفرقه: آلفن تانیل، اتومیدات (آمیدات، هیپنومیدات)، اتوکسادرون، پروپایندید، پرویوفول واکسی بات سدیم
عوارض ناخواسته بیهوش کننده های وریدی
عوارض ناخواسته‌ای که توسط این ترکیبات ایجاد می‌شود شامل ضعف تنفسی، تپش نامنظم قلب، سرفه، اسپاسم برونش، اسپاسم حنجره، کاهش فشار خون، حرکات عضلات غیر ارادی و تهوع و استفراغ پس از جراحی می‌باشد.


نحوه عملکرد مواد بیهوش کننده
نظریان متعددی برای بیان نحوه عملکرد مواد بیهوش کننده ارائه شده است چرا که عملکرد آنها را نمی‌توان با یک نظریه واحد توضیح داد. نظریات موجود را می‌توان به نظریات فیزیکی و نظریات بیوشیمیایی طبقه بندی نمود.

نظریات فیزیکی عمدتا بر اساس دو خاصیت فیزیکوشیمیایی مولکول ماده بیهوش کننده یعنی قابلیت قطبی شدن و حجم مولکول بنا نهاده شده است.
نظریات بیوشیمیایی بر پایه آثاری است که بیهوش کننده‌ها در سیستم های بیوشیمیایی ایجاد می‌نمایند. ولیکن، هیچ یک از این نظریات با شواهد تجربی بدون شبهه حمایت نشده است.
چند تن از محققین پیشنهاد کرده‌اند که اثر اصلی که توسط بیهوش کننده‌های عمومی ایجاد می‌شود از تداخلات فیزیک مانند تداخلاتی که سبب تغییرات هم‌آرائی در ماکرومولکولها می‌گردد ناشی می‌شود و نقش دوم را تغییرات بیوشیمیایی داراست.


مباحث مرتبط با عنوان
نحوه عملکرد مواد بیهوش کننده
داروهای جنبی بیهوشی
داروهای مسکن
بیهوش کننده های استنشاقی
بیهوش کننده های داخل وریدی
دیازپام
باربیتواتها
بنزودیازپین ها
استروئیدها

 

خب نظرتون چی بود حال کردین نه

خب پس اگه حال کردین یه نظر توپم بذارین تا ما هم حال کنیم

ایول نظر یادت نره

فعلا عزت زیاد

مخلص شما دکتر بیهوشی ................... اه ببخشید شما همون گلناز

صدایم کنید

سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
تغییراتی پر عجیب

سلام برو بچ خفن

ببخشید از اینکه کمی لوتی سخن گفتیم

چه کنیم دیگه ماییم و خراب معرفت

حال احوالتون چطوره

چی اول ما بگیم ؟

مگه نمیبینی مام خوبیم دیگه

راستش امروز عرض خاصی نداشتم خدمتتون بگم

فقط اینکه میخواستم خودی نشون بدم دیگه

آخه یه سری تغییراتی دادایم دیگه

خب چش چارتو باز کن ببین دیگه

قربون داشتی میرفتی بیرون یادت باشه نظرم بذاری

از سایتم رومیگم آره قربونت

عزت زیاد مخلص شما گلناز جون

 

سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
بازم یه داستان باحال

سلام

 همان طور که میبینید فضای وبلاگم و اسمش عوض شده دیگه نمیخام

توضیح بدم

به قول بعضی ها بیخیل

اما امروز میخوام یه داستان معنا گرا بگم


یه روزی یه معلمی به دانش آموزانش میگه که توی یک انشا شجاعت را

توصیف کنید دانش آموزا ن

هرکدام چیزی نوشتند اما یکی از دانش آموزان برگه ی سفید دست معلم

داد

چیزی  جالب هست اینکه همه ی معلم های اون مدرسه ومنطقه وشهر به

کار این دانش آموز نمره ی بیست دادند میدانید چرا

چون او در زیز برگه ی خود نوشته بود که این یعنی شجاعت


حالا من هم از شما خواهش میکنم که باشجاعت تمام نظر خودتون رو در

 باره ی این داستان بگویید

اگرم نظر ندارید ولی بگویید که قشنگ بود یا نه

متشکرم

راستی یادم رفت بگم اون دانش آموز جسور خودم بودم

حالا نظرتون رو دوباره بگید

خداحافظ تا بعد

قربان شما گلناز جسور

 

 

 

نظر یادتون نره

 

 

 

شنبه دوازدهم مرداد 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یه داستان باحال

سلام رفقا       حال احوال :؟!

چطورین خوبین منم خوبم به مرسی آقا از نظرات توپتون

چکار میکنید حالاتون خوب است

خب دیگه احوال پرسی بسه

 

امروز میخوام یه داستان توپ براتون بنویسم خیلی باحال

البته اگه کسی خوشش نیامد تقصیر خودشه دیگه به من ربطی نداره

آهان یه چیزی دیگه یادم رفت روز پدر و ولادت اولین اختر تابناک امامت علی

 (ع) مبارک باد

بادا بادا مبارک بادا ایشاالله مبارک بادا

خب حالا دل بسپرید به داستان

 


 

راز آفرینش

خدا خر را آفرید و به او گفت:

تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد.

خر به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد.

خدا سگ را آفرید و به او گفت:

تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.

سگ به خداوند پاسخ داد:

خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد.

خدا میمون را آفرید و به او گفت:

تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.

میمون به خداوند پاسخ داد:

بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت:

تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.

انسان گفت:

سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد.

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند!

و پس از آن، ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند، و مثل خر بار می برد!

و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست!

 

 


 

خب اینم ازداستان امروز ما

حالا میخوام شما با نظراتتون شادم کنید 

بازم روز پدر رو به همه ی پدران ایران از جمله پدر خوب خودم تبریک میگم

شاد باشید شاد شاد

مخلص شما گلناز

نظر یادت نره

 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
من فهمیدم شما چی ؟

سلام خیلی مختصر و مفید میخوام بگم

من فهمیدم کی هستم

من همونی هستم که می اندیشم

شما چی شما فهمیدین کی هستین

خب کی هستین

بانظراتتون شادم کنید

مخلص شما گلناز

 

جمعه هفتم تیر 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
کی میدونه من کی هستم

 سلام امروز میخوام یه ذره به سایتم تغییرات بدم البته نه از اون تغییراتی که

 شما فکر میکنید  :

 شاید امروز میخوام خودم رو تغییر بدم وبا یه دید دیگه به زندگی نگاه کنم

 ( با عینک دودی ) 

 اما میخوام شما توی این تحول به من کمک کنید

 اولین چیزی که الان تغییر کرده که شاید شما نفهمیده باشید اسم سایت 

 من است اگه شما الان جدید اومدی باید بدونی سایت من قبلا اسمش بود

 (عاشقان فصل سبز) الان شده ( من نمیدونم کی هستم تو میدونی؟ )

 و چیزی که الان میخوام شما منو کمک کنید همین موضوع هستش

 

 

 

 

شما میدونید من کی هستم

 

 

 

 

 

چیزی که خیلی منو این روزا آزار میده اینکه من نمیدونم کی هستم نه

اشتباه نکنید من فراموشی ندارم من گم نشدم من میدونم گلنازم میدونم

۱۶ سال دارم میدونم عاشق پیانو هستم میدونم عشق به بازیگری دارم

میدونم چهره محبوبم بهرام رادان هستش میدونم تهران زندگی میکنم

میدونم رشتم تجربی هست و میدونم که شاگرد زرنگی هستم و ..........

اما با همه ی اینا نمیدونم کی هستم  میخوام اگه تو میدونی کمکم کنی و

بهم بگی که من کی هستم .

 


بازم پر حرفی کردم ........ بانظراتتون شادم کنید

مخلص شما نمیدونم شاید گلناز

 

 

سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 |

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یک داستان با حال از تخیل من

 

سلام برو بچ احوالتون چطوره

 بی معرفتا یه نظر زورتون میاد بزارین میایین مفت مفت مطلب توپ میخونینو میرین به سلامت

باشه اما این دفعه جون من جون خداتون جون جدتون آدما و حوا یه نظر توپ برام بزارین حالشو ببرم

آقا امروز میخوام یه داستان قدیمی براتون تعریف کنم یه داستان مربوط به انسان اولیه بعله دیگه مگه به جز آدم و حوا من انسان اولیه ی دیگه ای هم میشناسم ها ؟

 

داستان از اینجا شروع میشود که میگوید ( خداوند روز اول آسمان هارا در هفت طبقه آفرید " روز دوم در هر آسمان 15 کهشکشان آفرید " روز سوم در هر کهکشان 7 منظومه آفرید " روز چهارم در هر منوظمه 9 سیاره آفرید " روز پنجم در منظومه خورشیدی در کهکشان راه شیری زمین را آفرید و بعد انیشید که چه چیزی را کم آفریده پس اولین انسان را یعنی آدم را آفرید پس از تولد او از خاک در او دمید پس او جان گرفت و روز هفتم به استراحت پرداخت و با اولین موجود زنده ی خود به گفتگو پرداخت پس بدین سان خداون با آدم در بهشت برین سخن گفت :

 

         {{ ای آدم آرام باش وبدان که من خدا هستم آرام باش و از هیچ چیز نترس تو اولین موجود زنده ی من در دنیا هستی من خالق تو و تنها کس تو در دنیا هستم من راز دار تو خواهم بود تو در دنیا نظیر نداری (( تبارک الله احسن الخالقین )) و افرین بر من که موجودی مثل تو خلق کردم }}

 

 آنگاه آدم را بر فراز آسمان ها برد و به او خلقت عجیبش را نشان داد پس بدان سان آدم متحیر گشت و خداوند انسان را نزد فرشته هایش برد و به آنها امر کرد که سجده کنند در مقابل اشرف مخلوقاتش و همه سر سجده فرو بردند به جز یکی ! یکی از مقرب ترین فرشته ی خدا به اسم شیطان پس او سرپیچی کرد و به خدا اظهار داشت که هیچ گاه چنین نخواهد کرد زیرا او از آتش و اشرف مخلوقاتش از خاک است پس خدا برای بار دوم از او خواست در مقابل انسان سجده کند و به او گفت خاک بنده ی من آتش تو را خاموش میکند پس سجده کن اما شیطان گفت من در مقابل انسان سجده نمیکنم و تو را قسم میدهم که من میتوانم انسان را خاکستر کنم پس خدا پذیرفت و اورا از بهشت راند و انسان بدین سان متحیر گشت

 

روزها و شب ها گذشتند تا روزی که انسان غمگین بود و در گوشه ای از بهشت نشسته بود پس خداوند گفت {{ بنده ی من از چه چیز ناراحتی به من بگو من راز دار غم های توام گر چه میدانم غمت را اما دوست دارم خودت از غمت برای من گفتگو کنی پس بگو آن چیزی را که تو را غمگین ساخته است }}

پس انسان گفت {{ که در دنیا همتا ندارد و تنهاست و غمگین است و از خدا همدمی مثل خود خواست }} پس خداوند زنی زیبا از جنس ماه همانند آدم به اسم حوا را آفرید و به او لقب اولین زن دنیا را داد و او را رسما همسر آدم نهاد و آن دو در بهشت و آسمان و زمین و کل کائنات خداوند در جهان چرخیدند و از یکدیگر لذت بردند پس خداوند از آفرینش این دو زوج لذت برد و برای بار دوم به خود گفت (( فتبارک الله احسن الخالقین)) پس خداوند داشت لذت میبرد که ناگهان به فکر امتحان سختی از بنده گانش افتاد پس آدم را فراخواند چون حوا حق دیدن خدا را نداشت و او در هنگامی که داشت کاری میکرد _ همسرش را بوس میکرد _ نزد خدا رسید

 

و به فرمان خداوند او آرام و ساکت گوشه ای نشست پس خداوند فرمان داد که به دستور من نباید تا 100 روز از میوه های بهشتی بخوری و آن هنگام به او گفت که به حوا پیغام من را بده و تا من دستور ندادم حق چنین کاری را نداری پس آدم ازپیش خداوند کنار رفت و به دستور او حوارا از جریان با خبر ساخت در این هنگام حوا وسوسه شد و به انسان گفت چرا خداوند که اینقدر توا دوست داردبه تو چنین دستوری میدهد مگر تو چه بدی کردی _ بلی او شیطان نفس سرکش حوا بود _ اما آدم برای حوا از لطف خدا گفت و گفت که به هیچ وجه نباید فکر بد بکنی حتما خیری در راه است

 

ده روز بعد شیطان نزد خدا رفت و به او گفت من میخواهم بنده ی تو را فریب دهم آیا اجازه دارم و خداوند پذیرفت و به او یقین داد که موفق نمیشوی و شیطان خندید

 

پس شیطان نزد آدم رفت و به او گفت که بیا از این سیب بخور این سیب مال من است این سیب بهشتی نیس اما آدم سرباز زد و این عمل 50 بار تکرار گشت تا اینکه شیطان از آدم خسته شد و نزد حوا رفت _ گویند چون زنان جنس لطیف هستند زود فریب میخورند _ پس شیطان از در دیگری وارد شد

{{ ای حوا بی خیال از عالم و دنیا نشسته ای و داری چه میکنی ؟ }}

{{حوا گفت مگر چه شده است ای فرشته ی مقرب خدا ؟ _ حوا نمیدانست که او طرد شده است _ }}

{{ شوهرت آدم زنی دیگر و بسیار زیبا روی تر از تو اختیار کرده و تو بی خیال نشسته ای }}

{{ قطعا شوخی میکنی در این دو عالم جز من و او کس دیگری نیست چطور ممکنه او زن دیگری اختیار کرده باشد حتم دارم که شوخی میکنی}}

پس شیطان به او گفت که اورا در چاه آبی پنهان کرده است و حوا را سر چاه برد و شکل زیبای خودش را که روی انعکاس آب افتاده بود نشان داد و گفت این زن دوم آدم است پس حوا خشمگین شد و خواست که به سمت آدم برود اما شیطان گفت صبر کن عجله نداشته باش برای فهمیدن این موضوع که او تو را دوست دارد کار سختی نباید بکنی کافیست از او بخواهی به خاطر تو سیب سرخی از درخت میوه ی بهشتی بخورد

 

و بدین سان حوا نزد آدم رفت و از او این درخواست را کرد و گفت اگر زن دیگری نداری این کا ر را بکن و آدم سیب را چید و خداوند که شاهد ماجرا بود گریست و بدین سان آدم و حوا از بهشت ترد شدند و به زمین افتادند و آدم به حال خود گریست و بدین سان که خداوند مقرب ساخته بود آدم را از دیدن خود محروم کرد و کاری کرد که آدم نتواند اتفاق های توی بهشت را به یاد بیاورد جز چیدن سیب سرخ و این گونه بود که خداوند انسان را از بهشت راند و به حال او گریست پس وای به حال انسان. ...........

 

پس بدین سان آدم و حوا به زمین افتادند و چون هیچ هیچ چیز به اذن خدا به یاد نداشتند هر یک به گوشه ای رفتند و ادم مدام به فکر سیبی بود که از درختی چیده بود و اما حوا به اذن خدا به یاد آورد دختری را که در چاه دیده بود پس به نزد آدم رفت و به اینچنین گفت {{ ای مرد من تو را نمیشناسم و هیچ چیز به یاد ندارم به جز آنکه به یاد دارم در چاهی زنی زیبا روی دیدم آیا تو میدانی او کیست ؟ }}

{{ من ! نه من از کجا باید بدانم او کیست من اینگونه به یاد دارم که سیبی از درختی چیدم و به اینجا افتادم پس نمیدانم او کیست آیا تو میدانی من کیستم ؟ }}

نه من نمیدانم اما قطعا آن زن خواهد دانست بیا تا تو رو در آن چاه ببرم }}

 

و این گونه بود که آدم با حوا همسفر شد پس به چاه آبی رسیدند و حوا به نزدیکی چاه رفت و در آنجا دوباره آن زن را دید _ انعکاس خودش را _  او که تابه حال تصویر خود را ندیده بود با حالت خاصی آدم را صدازد بدین سان آدم انعاس تصویر حوا را در آب دید پس به اوگفت که این تصویر خود توست اما حوا باور نکرد پس آدم نیز سرش را نزدیک آب برد و به حوا نشان داد و به او اینچنین

{{ آیا این نیز تصویر من نیست ؟ }}

وحوا که آدم را مشاهده کرده بود گفت {{ آری این خود تویی }} پس آدم به او گفت که حالا دستش را بالا ببرد پس حوا اینچنین کرد و آدم به او تصویر زنی که دستش را بالا برده نشان داد و حوا که از دیدن آن تعجب کرده بود به گوشه ای رفت و گریست اما آدم علت گریه حوارا ندانست گرچه خود حوا هم علت آن را نمیدانست پس آدم نیز گریست اما نمیدانست به چه علت میگرید

 

بدین سان روزها گذشت تا اینکه در شبی که معروف به شب قدر است خداوند بر آدم نازل شد و به او وحی کرد و قصه ای را از بدو تولد آدم و حوا برای او آدم و ایندفعه برای حوا تعریف کرد و اما حوا ناباورانه به صدای خدا گوش فراداد تا اینکه سخنان خداوند متعال به پایان رسید و خداوند به ادم دستور داد تا حرفی بزند و آدم مانده بود بی کلام تا حوا سکوت را شکست و گفت یکی از فرشته های مقرب تو به من اینچنین گفته است اما خداوند با عصبانیت پسخ داد  او شیطان بود او کسی بود که من او را به خاطر اطاعت نکردن از فرمانم از بهشت رانده بودم تو چگونه به حرف او گوش دادی آیا تو این را ندانستی

پس شیطان به امر خدا از جهنم به پایین آمد و قبل از هر جوابی به انسان یعنی آدم و حوا اینگونه گفت

{{  ای آدم من بر تو هیچ تسلطی نداشتم جز اینکه من به تو وعده باطل دادم و خدا وعده حق داد من در واقع به امر خدا در مقابل تو سجده نکردم و خود را از تو برتر دانستم اما خداوند به خاطر تو من را از خود راند پس تو به جای گوش دادن به کلام او حلقه ی بندگی من را به گردن آویزاندی }}

پس خداوند گفت {{ بی وفایی آدمیان را بنگر که چگونه تویی را که من به خاطر آنها ترد کردم دوست خود گرفته من را به دشمنی میپندارند و از تو اطاعت میکنند }}

 

اما آدم و حوا دیگر نمیتوانستند حتی به حال خود گریه کنند و اینگونه بود که خداوند آدم و حوارا با شیطان را نزد خود خواند به آنها گفت{{ که ای بنده ی من گناه تو بخشوده میشود به شرط آنکه از امروز با هم زندگی بدون ریا و کلک را آغاز کنید  تا آخر عمر باهم بدون دروغ زندگی کنید و انسانهایی که بعد از خود متولد میشوند را به عنوان فرزند خود صالح و تربیت کنید و از یاد نبرید که همواره شیطان دشمن شما خواهد بود و من دوست شما پس من را اطاعت کنید و شیطان را لعن و نفرین کنید }}

 

 

پس خداوند اهارا ترک کرده و به آسمان عروج کرد و این گونه بود که آدمیان همواره برای دعا دست به سوی آمان میبرند و شیطان نیز به امر خدا در درون زمین فرو رفت و اینگونه بود که آدمیان برای نفرین شیطان سر به زمین میگذارند اما آدم و حوا بعد از سالها بچه دار شدند و هابیل و قابیل را به دنیا آوردند اما نتوانستد طبق دستور خداوند آنها را فرزندی صالح پرورش دهند به این منظور که هابیل بعده ها به دلیل حسادت قابیل را کشت و این گونه بود که نفرت بین آدمیان رواج یافت .......................)

 

 

 

خب چطوریا بود حال کردین نپرسین این داستان رو از کجا نوشتم چون از خودم نوشتم

 

 

 

 

 

 

خب کاملا بدون شرح ولی

 

 

نظر یادت نره بی انصاف

 

 

 

 

 

 

 

 

مخلص شما آدم یعنی یه آدم به اسم گلناز

 

 

 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 |



منی که من از خودم ساخته ام آمال من است منی که تو از من می سازی آرزوهایت هستند
من متعهد نیستم چیزی باشم که تو میخواهی تو میتوانی انتخاب کنی که من را میخواهی یا نه
ولی نمیتوانی انتخاب کنی که از من چه میخواهی
میتوانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم میتوانی ازمن متنفر باشی بی هیچ دلیلی
چرا که ما هردو انسانیم و این جهان مملو از انساهاست
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساس جدیدی باشد
( دست نوشته ای از نوشته های گاندی )







راستی اگر از مطالب من خوشتون میاد روی ستاره ی بالای مطلبم کلیک کنید ممنون

www.golnaz_2012@yahoo.com