|
سلام بچه ها حال واحوالتون چطوره خوبید خب به سلامتی
تا حالا شده یه وقت از خودتون سوال کنید چرا آدمای خوب با بیماری های سخت میمیرن مثل بابای من ؟
و چرا آدمای بد خیلی راحت میمیرن مثل صدام حسین ؟
یا به قولی چرا هرچی سنگ زیر پای لنگ ؟
خب حالا من میخوام یه داستانی براتون تعریف کنم که به جواب سوالتون برسید
روزی روزگاری در زمان های خیلی پیش مردمی در یک شهری
زندگی میکردند در آن شهر مردی بود که خیلی به کارهای خدا ایراد
میگرفت و همیشه میگفت چرا تو این کارو میکنی یا چرااین کارو
نمیکنی تا این که روزی خدا به پیش آن مرد آمد و گفت دوست داری
به مدت چهار روز تو جای من در دنیا خدایی کنی مرد هم با کمال
میل پذیرفت ولی خداگفت به شرط آنکه اگر تو توانستی به خوبی
خدایی کنی تو را به بهشت ملکوت میفرستم و عمر جاوید به تو
ارزانی خواهم داشت اما اگر نتوانستی تو تا ابد در زندان جهنمیان
اسیرخواهم کرد
مرد هم گفت باشد کار تو که کار سختی نیست تو یک دفتر داری
که اسامی آدم هارا در آن مینویسی و کارهای خوب که میکنن
علامت مثبت میزنی و کارهای بد که میکنن علامت منفی میزنی
غیر از این است
خدا گفت پس تکلیف راز و نیاز های مردم چه میشد تکلیف آنهایی
که از من حاجت میخواهند چه میشد آنهایی که مریض دارند و شفا
میخواهند چه میشود
آن مرد گفت آهان ببخشید خب آنهایی افراد خیلی خوبی در دنیا
هستند شفایشان میدهی و آنهایی که بدند شفایشان نمیدهی و
آنهایی که خوبند و حاجت میخواهند به آنها ارزانی میداری و آنهایی
که بدهستد نعمتت را از آنها دریغ میداری غیر از این است
خدا گفت نه غیر از این نیست پس تو از امروز به مدت ۴ روز به جای
من خدایی کن
و چهار روز آغاز شد
روز اول : پیر مردی فقیر و تنها به پیش مرد آمد و به او این چنین گفت : من خیلی تنهایم و در دنیا هیچ کسی را ندارم و به شدت نیز فقیرم پس ای خدا ی بزرگ به من پولی عطا کن تا در اواخر عمرم شرافت مند زندگی کنم و برای خودم سنگ قبری نیز تهیه کنم و آبرو مندانه بیمرم
آن مرد به دفترخویش نگاهی انداخت و دید این مرد تا به حال درزندگی خود هیچ گناهی مرتکب نشده است پس به او ۳هزار سکه ی زر داد و آن مرد را از خود خوشنود ساخت
روز دوم : مرد بلند قامتی به پیش او آمد و گفت من در زندگی گناهان بسیار کرده ام از دروغو ریا گرفته تا دزدی و جنایت و قتل و غارت ولی اکنون از کارهای خویش پشیمانم و به درگاهت آمده ایم تا توبه کنم و دوست دارم گنان من را ببخشی و من را از عذاب دوزخ برهانی چون میدانم گناهان بسیار کرده ام به شدت پشیمانم و آمده ام توبه کنم
آن مرد در ابتدا به دفتر خویش نگاهی انداخت دید آری به راستی که او آدم پلید و کثیفی در زنگی بوده است پس توبه ی او را نپزیرفت و
او را از درگاه خود رنجاند و به بیرون هدایت کرد پس آن مرد سر افکنده و غمگین به بیرون رفت
روز سوم :مردی میانسال به در گاه خدایش رفت و گفت من در زندگانی خویش تا به حال هیچ گناهی نکردم و لی مدتی است از بیماری ای رنج میبرم و دکتران از من قطع امید کرده اند
( مثل پدر من )
تمام خانواده ام من را دوست دارند و اگر من را از دست بدهند ستونی از وجودشان خالی میشود پس خواهش میکنم من را شفا بده
سپس مرد به دفتر خود نگاه کرد و وقتی صحت حرفهای مرد میانسال را دید اورا شفا داد و مرد میانسال از اینکه شفایافته خرسند از نزد خدایش به خدانه برگشت
روز چهارم : مرد شیادی نزد خدایش آمد و به او گفت از بیماری ای رنج میبرم و مدتی گرفتار بیماری خویش هستم از تو میخواهم من را هرچه زود تر شفا بدی و به تو قول میدهم که دست از کارهای بدم بکشم
مرد دوباره به دفترش نگاهی انداخت و دید که او در زنگی خویش گناهان بساری کرده است از دزدی گرفته تا فحشا و جنایت پس دعای اورا نپذیرفت و او را در دم کشت و به جهنم انداخت
پس بدین ترتیب ۴روز تمام شد
خدا برای رسیدگی به کارهای آن مرد نزد او آمد مرد گفت در این چهار روز یک نفر را کشته دو نفر را خوشنود ساخته و یک نفر رارنجوندم که البته حقش بود
خدا نزد او آمد و گفت حالا بیا نتجیه کارهایت را نگاه کن نفر اول را که ثروتمند ساختی به مردی مغرور و طماع تبدیل شده و فردی زور گو شیادی شده که هزازان برده خریده و آنهارا ستم میدهد اگر تو این مالها را به او نمیدادی او الان فردی بهشتی بود در حالی که من مجبورم او را در جهنم اندازم
مرد شرمسار شد
نفر دوم را که توبه اش را نپذیرفته بودی و آن را از خود رنجوندی او از تو ناامید شد و به کارهای پلید خود ادامه داد و بعد رفتن از پیش تو مال صد ها هزار نفر را گرفت و جان ده ها نفر را گرفت و و به هزار ها دختر تعرض کرد پس تو مسبب تمام این اعمالی
و مرد دوباره شرمسار شد
نفر سوم را که شفا دادی و اورا از خود خوشنود ساختی بعداز شنیدن خبر سلامتیش تصمیم گرفت خانواده اش را به مهمانی در هارج از شهر دعوت کند و به اتفاق بچه ها عروس و دامادانش و نوه هایش و زنش به بیرون شهر رفتند اما در یک صانحه ی رانندگی همه ی آنها را از دست داد و الان روزی هزار بار آرزو میکنید کاش میمرد اما آنهارا از دست نمیداد پس تو مسبب مرگ آنها نیز هستی
نفر چهارم را که کشتی شاید به نظر خودت کار خوبی کردی ما درواقع گناه بزرگی کردی چون بعد از مرگ او خانوادهاش به طور وحشتناکی آوار ه ی شهر و خیابان شدند و در نهایت گیر مرد سنگدل وثروتمندافتادند آیا خانواده ی او گناهی کرده بودند ؟
مرد گفت نه عذر میخواهم
مرد گفت میدانی خوانواده ی آن مرد شیاد زیر دست کی افتاد مرد گفت نمیدانم خداوند بزرگ و منان
خدا گفت آنها زیر دست آن مرد فقیری آفتادند که تو او را ثروتمند کردی در حالی که اگر آن مرد شیاد را شفا میدادی و اورا نمیکشتی آن مرد به پاس خدمتی که تو به او کرده بودی تمام اموالش را برای فقرا خرج میکرد و بعد آن مرد فقیر روز اول را نیز زیر پر و بال خود میگرفت و نهخانواده اش آواره میشدند و نه آن مرد مغرور و نه بی کس میبود
مرد که از اعمال خویش به شدت شرم زده بود از خدا عفو خواست
و خدا به او گفت من بخشنده و مهربانم از گناه تو نیز میگذرم
من همیشه جواب خوبی را با خوبی و بدی را با بدی نمیدهم گاهی آدم های خوب را بدی میدهم و آدم های بد را خوبی میدهم این صفت خدایی است و این که به خوب ها خوبی کنم و به بد ها بدی کنم این صفت انسانیست و نه صفت خدایی تو اکنون بخشیده شدی و میتوانی به زندگی عادی خویش ادامه دهی امافراموش نکن که همواره به بد نیز خوبی کنی
مرد که از سخاوت خدا شکر گذار بود به او گفت که به درستی که خدایی کردن فقط کار توست و بس و از من هم کاری جز بندگی تو کاری برنمیاید پس تو خدایی کن و من بندگی و شکر گذاری
کاملا بدون شرح
خواستید نظر هم بگذارید
مخلص خدا و چاکرش گلناز
|